تاحالا فکر کردي شاید خودت هم جزئي از ماه باشي؟ شازده کوچولو و گلش هم شباهت چندانی نداشتن، اما کنار هم خلاصه میشدن
چگونه حال ِ خوب و بدم را به تو توصیف کنم ، وقتی خودِ تو هم دردی و هم درمان ؟
هدایت شده از بخش هایی از عشق او؛
قول میدم وقتی تموم بشه،
وقتی به نبودت عادت کنم،
وقتی قلبمو از نو بسازم،
دیگه نمیزارم هیچکس بهش دست بزنه.
ولی تا اون موقع تو به نابود کردن من ادامه بده..
تو ستارهها رو تماشا میکردی ، با نور ستارهها مسخ میشدی و من به این فکر میکردم که تنها ستارهی این شهر روبروم ایستاده..
ستارهی چشمای تو این شهرو کازابلانکای من میکرد .
اولین بار که دیدمش؛ از نگاهش نور چکه میکرد...
و ماه توی قهوه چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که "او" گونه انسانیِ ماه است.
بوسیدمش و دیگر هراس نداشتم جهان پایان یابد من از جهان سهمم را گرفته بودم!