گُلابَتون
شبهای محفلی در مشایه؛ جایی که زبانها یکی میشود... 📍عمود قرآنی ۱۲۲۲ 🌸🌸🌸🌸🌸 @golabbaton95 #خدمت #ارب
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت اول خادمی اربعین🔻
خادم زائرها؛ زیارت قبول!✨️
گوشهایم زنگ میخورد. صدای باندها آن قدر بلند بود که صدای خودم را نمیشنیدم. درست زیر یکی از باندهای قول پیکر مشکی ایستاده بودم. عصر برنامه محبوب "بچه مسلمان" بود و زائر کوچولوها مهمان موکب ۱۲۲۲ و حالا که اذان مغرب گذشته و هوا کمکم تاریک شده و مشایه شلوغتر از همیشه؛ برنامه محفل قرآنی و هیئت عزاداری برقرار شده است.✨️
خادمِ رو به رویم در حال پخش صلوات خاصه حضرت زهرا (س) بود. یک هدیه و نشانه از بزرگترین بانوی عالم به همه زنان.❤️ من اما خادم دعوت بودم. از ساعتی به بعد دیگر گلویم را برای فریاد تعارفِ بفرمایید داخل، استفاده نکردم و فقط جمله را بیصدا ادا میکردم؛ چون به وقت مداحی آقای شالبافان در موقعیت خادمی صدایم به گوش مخاطب نمیرسید و باید با ایما و اشاره و پَر خادمی زائرها را به موکب دعوت میکردم...
ادامه دارد...
1️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
ادامه... پَر مشکی به دستم و آن وسطها گاهی پلاستیک هم از آنها که میخواهند بروند و لابد تا شب قصد
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت دوم خادمی اربعین🔻
غرفه فلسطین!✨️
➖️قسمت اول:
+ گوشوارهها
مثل یک نرمافزار از پیش تعیین شده جملات را پی در پی میگفتم. از ۹ صبح شیفت روایت غرفه فلسطین بودم تا حالا که آفتاب داغداغ میخوَرد بر زمین مشایه و برقها یک ساعتی میشود که رفته. برای خودم قصه فلسطین هزار بار تکرار شده بود و خودم پای حرفهای خودم چند دَه باره نشسته بودم؛ اما بعضی گعدهها که تشکیل میشد جور دیگری میگرفت. این را خودم هم میفهمیدم. نه از تاثیر کلام خودم. از نگاههای بغض آلود و دل های باصفای جمع. اینجور وقتها کلمات زیباتر توی دهانم میچرخند. از حالت ضبط صوت خارج میشوم و قصه کفنهای کودکان فلسطینی و دلِ قوی و پُر استقامت مادرانشان پیش چشم زائران اباعبدالله کربلای دیگری را زنده میکند.💔😭
به خودم آمدم. جعبهای در دستم بود و صاحبش رو به رویم نبود. حضورش کوتاه بود به اندازه باز کردن انگشتان دستم و گذاشتن جعبه. همین. وقتی رو به رویم ایستاده بود، لبخند زده بودم و گفته بودم: خوش اومدید به روایت فلسطین.✨️ بشینید خستگی راه در بیاد و با هم...
ادامه دارد...
2️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
ادامه... نگذاشته بود حرفم تمام شود و تندی گفته بود: ما داریم راه میوفتیم. اومدم فقط نذرم رو بدم و ب
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت دوم خادمی اربعین🔻
غرفه فلسطین!✨️
➖️قسمت دوم:
+ سوغاتیهای خانم بحرینی
با کفش میتونم بیام داخل غرفه تون؟
مودب و با وقار گفتم: اگر لطف کنید کفشتون رو بیرون بزارید بهتره. جواب داد: آخه پام آسیب دیده و درد میکنه... دیگر کنکاش نکردم و گفتم:《بفرمایید. خسته راهید خداقوت.》 تازه فرصت کردم نگاهم را از کفشهایش بکنم و به صورتش بدوزم. مقنعهای مشکی به سر داشت و چفیهای ساده، سفید با خطهای مشکی دور گردنش بود. میخورد ۴۵ ساله باشد. به دکور غرفه اشاره کرد و گفت: از این چفیهها برای خرید هم دارید؟ گفتم نه متاسفانه. ولی اگر روایت فلسطین رو بشنوید براتون یه چند تا یادگاری معنوی داریم.✨️
لبخند زد و مهربان گفت: من همه عمرم قصه فلسطین رو زندگی کردم. من بحرینیام و قصه فلسطین رو با چشمهام دیدم. از شوق دیدنش حرف در دهانم نمیچرخید. اینجایش را بلد نبودم. قرار بود او نداند و من حرف بزنم. حالا همه چیز بر عکس شده بود. از دیدن کسی که سالهاست درد فلسطین را میداند، یک هم صدایی، یک اشتراک مهم داریم. قلبم تندتر میزد.💖
ادامه دارد...
3️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
ادامه.... پرسیدم: چطور ایرانی بلدید؟ گفت: ۵۰ درصد بحرینیها فارسی زبانن. باز به چفیهها خیره شد و گ
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت دوم خادمی اربعین🔻
غرفه فلسطین!✨️
➖️قسمت سوم:
+ بلند بگو یاعلی
قصه فلسطین و بیش از ۷۰ سال مقاومت را میان جمعی از خانمهای اصفهانی و همدانی تعریف کردم. بعد جعبه پویش نذر یک تکه طلا یا کمک نقدی را گذاشتم در میان جمع. در چشم هر کسی تردید را که میدیدم، شماره کارتهای معتبر را معرفی میکردم تا بعدا با خیال راحت در ایران کمک کنند.✨️
مشغول عکس گرفتن از لیست شماره کارتها و دکور غرفه فلسطین بودند که خانم چادری بیرون غرفه صدایم زد. دعوتش کردم بیاید داخل تا گپ بزنیم. همسرش را با دست نشان داد و عذرخواهی کرد که دیرشان شده و باید بروند. سوال داشت: میشود به فلسطین کمک کنم؟
جعبه منقش به ذکر "الی بیت المقدس" را آوردم.🇵🇸 همانطور که در کیفش مشغول گشتن بود گفت: خوش به حالتون که میتونید برای فلسطین کاری کنید. من اگر الان کمک نکنم دیگه هیچ وقت نمیتونم. پرسیدم: مگه اهل کجایید؟ گفت: خودم که مشهدیم ولی با همسرم عربستان زندگی میکنیم. پرسیدم: اگر شماره کارت بدم چی؟ جواب داد: هیچی. اونجا هیچ جوره نمیشه کاری کرد. از گشتن توی کیفش دست کشید و نگاهم کرد و گفت: اونجا حتی یک یا علی هم نمیشه با خیال راحت گفت. خیلی قدر حال و احوالتون و کارهاتون رو بدونید. خیلی زیاد.💖
گوشه چشمش خیس شده بود. از غربت خودش یا مظلومیت کودکان فلسطین و شاید هر دو. پول را در صندوق انداخت و همدیگر را بیحرف پس و پیش بغل کردیم.❤️
4️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت سوم خادمی اربعین🔻
سفیرشو!✨️
➖️قسمت اول:
+ دویدن در مشایه
قدمهایم را تند کردم و بهش رسیدم. سلامِ با نشاط و لبخندم باعث شد بدون مکث چالش جواب بده جایزه بگیر را قبول کند. اما سرعت قدم هایش نشان میداد عجله دارد. چالش را با او اجرا کردم. فکر میکرد زمینها را فلسطینیها خودشان فروختهاند! در همان گیر و دار که پا تند کرده بودیم تا از خانوادهاش در مسیر جا نماند. برایش گفتم که همهاش زیر سر انگلیس بوده است. تازه همه این خرید و فروش بیاجازه ۷ درصد خاک فلسطین است و بقیهاش چه؟ یک لحظه چشمش به صورت من بود و یه لحظه جلو را میپایید تا کوله پدرش را در جمعیت گم نکند. برای اینکه خیالش راحت تر شود، گفتم: پایهای بدویم تا خیالت راحت بشه که جا نمیمونی؟ و ادامه چالش رو بعدش بریم؟😄🥰
سرش را به تایید تکان داد. در مسیر مشایه با هم میدویدیم. خندهمان گرفته بود و پاهایمان توقف نمیکرد. خیالش که راحت شد جا نمانده، سوال های چالش را ازش پرسیدم. هوا رو به تاریکی میرفت و برای اسکان دنبال موکب میگشتند. باید از او خداحافظی میکردم. خیالم راحت بود در همه گیر و دار گم نکردن خانواده و دویدنهایمان و نفس نفس زدنهای بعدش، او حالا به اندازه یک دروغ بزرگ بیشتر از سیاهی و جنایتهای اسرائیل میداند.✌🏼✨️
5️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت سوم خادمی اربعین🔻
سفیرشو!✨️
➖️قسمت دوم:
+ خستگی به توان ۴
امروز سفیر بودم و زدم در دل مشایه. با زائرهای متعددی چالش و مسابقه فلسطین اجرا کردم. من و یارم حدودا با ۶۰ نفری گپ زدیم. حالا ساعت یازده و نیم شب، جانی نمانده از بس عمودها را گز کردیم و موکبها را سر زدیم. به آخرین موکبی که قرار گذاشتیم رصد کنیم، رسیدیم. برخی افراد همان هایی بودند که ظهر برایشان اجرا کرده بودیم و بقیه هم عرب زبان بودند. خوشحال از این که کار تمام شده و عزم برگشت کردم. رفیقم زد به پهلویم و گفت: آن دو نفر را بببین!✨️
نگاه کردم. دو خانم جوان تقریبا ۲۷ ساله بودند. در چهره خسته یار سفیرم نگاه میکردم و چیزی در سرم میگفت: بیخیال بابا حالا از صبح با این همه آدم حرف زدی، بسه! گفتم بیا بریم خیلی خسته ایم. ببین اونا هم دارن میخوابن. یکیشان چادر را کشیده بود رو صورتش و آن یکی نشسته بود و در کولهاش سرک میکشید. یکی دو قدم به سمت در برگشتم؛ اما نتوانستم نادیدهشان بگیرم. به دوستم گفتم: همان یک نفر که بیدار است را دعوت کنیم. رفیقم جلو رفت تا سر حرف را باز کند. دختر خانم در جا گفت: خیلی خسته ام. نمیتونم. با خودم گفتم بیا قسمت نبود. ولی یکدفعه گفت: میخوایید اون دوستم اطلاعاتش بهتره با اون حرف بزنید.
ادامه دارد...
6️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
ادامه... در عمل انجام شده کمی به دوستش نزدیک شدم. چادرش را از صورتش برداشت. احساس میکردم حسابی مزا
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت سوم خادمی اربعین🔻
سفیرشو!✨️
➖️قسمت سوم:
+ جمعمان جمع شد
وارد موکب شدیم. فضای بزرگی بود و پُر از ایرانیها. سه خادم سفیر بودیم. جمعیت انقدر زیاد بود که هر نفرمان تقسیم شدیم در جهتهای مختلف تا با همه بتوانیم صحبت کنیم. تکیتکی رفتیم سراغ گروههایی که روی تشکهای مستطیلی نشسته بودند. من سراغ گروه جوانی رفتم. حرف مسابقه و جایزه گوشهایشان را تیز کرد. حال و احوال که کردیم فهمیدم دانشجوی کرج هستند. سوالات را که میپرسیدم یک شورای ۵_۶ نفری اتفاق میافتاد و همه اظهار نظر میکردند. دونه دونه اطرافیان از سر و صدای حرف های ما به حلقهمان نزدیک میشدند و میگفتن: منم هستم!😊✋🏼
سر گزینهها بحث میشد و من شبیه دانای کل گاهی راهنمایی میکردم و گاهی برای جذابیت مسابقه در انتخاب گزینهها به شک میانداختمشان.😏 بعضیها که دیرتر رسیده بودند و سوالهای قبل را از دست داده بودند؛ سوالهای جدید ازشان میپرسیدم و باعث میشد یک نکته جدید همه جمع یاد بگیرند. آخر سر که جواب را با توضیحاتش میگفتم همهشان سراپا گوش بودند. آخر چالش به خودم آمدم، حلقهمان ۱۲ نفره شده بود و دلمان نمیخواست از هم خداحافظی کنیم!💔🥲
7️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت چهارم خادمی اربعین🔻
حسینیه کودک!✨️
قبل باز کردن غرفه به روی بچهها، حسینیه کودک مان را مهیا کرده بودیم. هر کداممان خاله خانم یک بخش شده بودیم و کارها از قبل تقسیم شده بود. یک نفر مسئول جایزهها شد. دیگری مسئول شِن بازی. یکی از خالهها رنگآمیزی روی صورت و دیگری رنگآمیزی روی کاغذ را به عهده گرفته بود و من بخش کاردستی پرچم.✨️
احمر، اخضر، ابیض، اسود!!
جایمان عوض شده بود. قرار بود من به آن ها کاردستی پرچم یاد بدهم و با هم پرچم فلسطین را رنگ کنیم. اما حالا دور من نشسته بودند و کلاس آموزش مکالمه عربی راه انداخته بودند. اسم رنگ های پرچم فلسطین را به عربی یادم میدادند. اینکه به عربی نِی چه میشود. پاک کن را چه میگویند. پلاستیک را چه مینامند. وقتی بار دیگر یادم میرفت با حوصله دوباره و سه باره کلمات را عربی ادا میکردند و از چهرهشان معلوم بود منتظرند که من هم برای یادگیری بهتر تکرار کنم.😅 چندبار که تکرار میکردم تازه خیالشان راحت میشد. صاف و زلالیشان را چه آسان میشود دید...💖
ادامه دارد...
8️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
گُلابَتون
ادامه... بعد از آن من پرچم فلسطین را نشانشان میدادم و الموت الاسرائیل را یک صدا با هم میگفتیم.🇵🇸 ب
#روایت_اربعین_۱۴۴۶
#کاروان_حسینیه_انقلاب
🔻شیفت آخر خادمی اربعین🔻
به امید آنکه تو آمینگوی دعایم باشی!✨️
به روز آخر خدمت اربعین که رسیدیم؛ وسایل را از غرفهها جمع و در جعبهها بسته بندی میکردیم. دیگر دخترک مو بافته که نامش نبیل بود را ندیدم. دیگر خبری از آن دو پسر بازیگوش نخواهم داشت که غرفه کودک را روی سرشان میگذاشتند. بدشان نمیآمد وسایل را قدری هم خراب کنند و از دیوار راست بالا میرفتند. به کوثر سادات و فاطمه سادات ولی آن روز در غرفه کودک گفتم در مسیر پیادهروی برایمان دعا کنند و آنها با صورتهای قرص ماهشان در روسری گلدار سر تکان دادند.🥲❤️
دیگر زائری در غرفه فلسطین نیست که با ذوق سلام کنم و از روی کنجکاوی بگویم: از کدوم شهر اومدید؟ با کاروان یا خانوادگی اومدید؟ بعد چند دقیقه میانه حرف را قطع کنم و فکر و ذهنم برود، وسط حافظیه شیراز و کنار سی و سه پل اصفهان و روی چوبهای اسکلهای در هرمزگان و آخرش عطر گلاب کاشان بپیچد در سرم.🥰🍃
کجا دیگر میتوان این همه همدل و همنگاه را از گوشه گوشهی دنیا یک جا دید؟ هر کسی هم فکر میکرد جهتهایمان فرق دارد، با یک چالش و مسابقه جذاب، کمی در ذهنش جای سوال میگذاشتیم. سفیر میشدیم تا آنچه از حق و حقیقت میدانیم، برای هر کسی که فقط ۵ دقیقه حوصله دارد، بگوییم.😊
ادامه دارد...
9️⃣/1️⃣
🖤@golabbaton95
#روایت_اربعین_۱۴۴۶ #توفیق_خدمت
#کاروان_اربعین_حسینیه_انقلاب
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم