پشيمان است سرتاپای من از زيستن بی تو
دليلی هم ندارد تا بمانم زنده، من بی تو
چنان در عزلت دلتنگی خود كرده ام ريشه
كه حتی سايه ام با من نمی گويد سخن بی تو
حكايت دارد از فصلی كه ديگر بر نمی گردد
غباری كه نشسته روی گلهای چمن بی تو
عطش عطر زلال بركه ها را ريخت در آتش
به سنگی شد بدل گلهای سبز ياسمن بی تو
اگر يك شب بخوابم از غمت، آن شب حرامم باد
پشيمان است سرتاپای من از زيستن بی تو
#غلامرضا_پروينی_نژاد
@golchine_sher
باز هم تو نيستی، باز هم دلم پر است
زندگی بدون تو خارج از تصور است
پرسه ای كه می زنم، اوج دلگرفتگی ست
خنده ای كه می كنم از سر تظاهر است
بی وساطت تو ای آبی هميشگی
بين آب و آينه، سايه ی تنفر است
از جداره های خواب، آفتاب من بتاب!
زير سايه زيستن، واقعأ نفس بر است
باز هم در آينه، خيره می شوم ولی
باز هم تو نيستی، باز هم دلم پر است...
#غلامرضا_پروینی_نژاد
@golchine_sher