هر پنج فصل دست هایم زمهریری
هر فصل آغوشت هوایش گرمسیری
سیاره ای بودم میان بازوانت
در پیچ و تاب کهکشان راه شیری
سیاره ای که از مدار دست هایت
پرتاب شد تا ناکجای ناگزیری
خورشید را بر سرزمین من بتابان
بردار سر از قله های سربزیری
باید بتابی و ببینی چند قرن است
بر شانه های من نشسته برف پیری
باید همین امروز برگردی نه فردا
تصمیم اگر داری که دستم را بگیری
کی با نسیم بوسه ای در کنج ایوان
می افتد از گیسوی تو شال حریری؟
یک دفعه ایرادی ندارد تا بنوشی
یک استکان چای بر فرشی حصیری
ای کاش حرف آخرت در سینه می ماند
این را که بایستی در این رویا بمیری!
#محمد_رضا_حسینی_مود
@golchine_sher