📝
خوب است که از میان دلخوشیهای رنگباخته و از دست رفتهام "پاییز" هنوز هست...
خوب است که هنوز برای چیزی ذوق دارم و انتظار وقوع چیزی را هنوز میکشم!
خوب است که زرد شدن برگها و خیس شدن خیابانها در ذهنم اتفاق خوشایندیست و خوب است که پاییز شده...
خوش آمدی پائیز عزیز! کاش با ما مهربان باشی؛ با ما که در تو زیاد زخم خوردهایم و زیاد شکستهایم و خاطرات ناخوشایند زیادی را از پائیزهای پیش از تو حمل میکنیم.
با ما مهربان باش پائیز عزیز! با ما که تو را و برگریزان تو را زیاد دوست داریم و عشق را و قدم زدنِ عاشقانه در تو را زیاد دوست داریم و فرصت از عشق گفتن و از عشق شنفتن هم نداریم!
با ما مهربان باش پائیز عزیز! ما خیلی منتظر ماندیم تو از راه برسی و هوا به شیوهی دلپذیری سرد شود و پشت پنجره و خیره به باران و خیابان و هوای ابریِ تو بایستیم و چای بنوشیم و اندوه جهان را فراموش کنیم. ما خیلی منتظر ماندیم تو بیایی و همه چیز را عوض کنی!
با ما مهربان باش پائیز عزیز و خاطرات خوشی را برای ما کنار بگذار.
ما آنقدر دلخوشی نداریم که دلمان را به آمدنِ تو خوش کردهایم و امید داریم در تو اتفاقات خوبتری خواهد افتاد،
ما آنقدر دلخوشی نداریم که حتی روی بارانهای بیهنگام و برگریزان تو حساب کردهایم...
با ما مهربان باش پائیز عزیز...
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
📝
خوب است که از میان دلخوشیهای رنگباخته و از دست رفتهام "پاییز" هنوز هست...
خوب است که هنوز برای چیزی ذوق دارم و انتظار وقوع چیزی را هنوز میکشم!
خوب است که زرد شدن برگها و خیس شدن خیابانها در ذهنم اتفاق خوشایندیست و خوب است که پاییز شده...
خوش آمدی پائیز عزیز! کاش با ما مهربان باشی؛ با ما که در تو زیاد زخم خوردهایم و زیاد شکستهایم و خاطرات ناخوشایند زیادی را از پائیزهای پیش از تو حمل میکنیم.
با ما مهربان باش پائیز عزیز! با ما که تو را و برگریزان تو را زیاد دوست داریم و عشق را و قدم زدنِ عاشقانه در تو را زیاد دوست داریم و فرصت از عشق گفتن و از عشق شنفتن هم نداریم!
با ما مهربان باش پائیز عزیز! ما خیلی منتظر ماندیم تو از راه برسی و هوا به شیوهی دلپذیری سرد شود و پشت پنجره و خیره به باران و خیابان و هوای ابریِ تو بایستیم و چای بنوشیم و اندوه جهان را فراموش کنیم. ما خیلی منتظر ماندیم تو بیایی و همه چیز را عوض کنی!
با ما مهربان باش پائیز عزیز و خاطرات خوشی را برای ما کنار بگذار.
ما آنقدر دلخوشی نداریم که دلمان را به آمدنِ تو خوش کردهایم و امید داریم در تو اتفاقات خوبتری خواهد افتاد،
ما آنقدر دلخوشی نداریم که حتی روی بارانهای بیهنگام و برگریزان تو حساب کردهایم...
با ما مهربان باش پائیز عزیز...
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
📝
می گویند پاییز ، سرد است و می گویم ؛ آخ که بغل می چسبد !
آخ که می چسبد کسی گونه های سرد آدم را ببوسد و دست های سرد آدم را بگیرد و ساعت های زیادی با آدم حرف بزند و برایش از همه چیز بگوید ، از ابرهای با احتمال بارش خاطرات گرفته تا نارنگی هایی که مثل قدیم ها بوی خوشبختی نمی دهند !
می چسبد که پنجره را باز بگذاری و در سرمای اتاق بنشینی و خودت را در امنیت گرم پتو بپیچانی و نوشیدنی داغت را بنوشی ،
می چسبد که سر انگشتان و بینیِ سردت را لمس کنی و ژست کودکانه به خودت بگیری ، کلاه و شال و بارانی ات را بپوشی ، از خانه بزنی بیرون و آرزو کنی ای کاش باران ببارد که ترکیب باران و پاییز و برگ های خشک ، عجب معرکه ای می شود !
پاییز که قاطعانه در خیابان اُتراق کرد ، تازه آغاز عاشقی ست ...
می چسبد کسی را دوست داشته باشی و کسی دوستت داشته باشد ، می چسبد دست هایت را توی جیبت ببری و همینطور که حجم نفس های داغ خودت را روی تن سرد خیابان حس می کنی ، در فکر و خیال ، غوطه ور شوی و نفس های عمیق تری بکشی ...
پاییز که باشد ؛ بغل می چسبد ، بوسه می چسبد ، چای می چسبد ،
حتی خیال می چسبد ! مثلا در میان خلوت گذرگاه ها قدم بزنی و خیال کنی پشت درخت های مه گرفته ، قلعه ی اسرارآمیزی ست که انتظار ورودِ تو را می کشد ، پشت ابرها اژدهای پیر و درمانده ای با تو حرف دارد و پشت کوه ها دهکده ی پری های کوچکی ست که به جز عاشقی و دوست داشتن ؛ کارِ دیگری بلد نیستند ،
می چسبد دیوانه باشی و خیالبافی کنی ،
اصلا پاییز را برای دیوانگی ساختند !
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
📝
من چرا هنوز هم به تو فکر میکنم؟
چرا با وجود خستگی و مشغلههای زیادم، مدام یاد تو میافتم؟ چرا پاییز شده و من دلم صدای تو را و حرفهای تو را و لبخندهای تو را میخواهد؟ چرا وسط تلاشهام برای موفق شدن، به تحسین و لبخندهای رضایت تو فکر میکنم؟! چرا هنوز هم هرکجا ترسیدم و احساس بیپناهی کردم، دلم آغوش تو را میخواهد؟!
چرا در جهانم نیستی و در قلبم حکومت میکنی؟!
چرا نمیروی از من؟ چرا تمام نمیشوی؟!
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
یک مشت تنهای اندوهگینِ به قدر کفایت دوستداشتهنشدهی حفظ ظاهر کرده!
یک مشت خستهی بیش از مرزِ طاقت جنگیدهی فراموش شده!
یک مشت بغضِ متحرک و حسرت آرزوهای بسیار بر دوش!
به هم توجه کنیم کمی! به جز ما کسی نمیفهمد در این گوشهی جغرافیا چقدر زندگی را سخت سپری کردیم و چقدر سخت به سادهترین نیازهای یک انسان رسیدیم و چه آرزوهای بزرگ و چه دستان کوچکی داشتیم!
ما نیاز داریم به هم محبت کنیم و نیاز داریم همدیگر را دوست بداریم و نیاز داریم برای شادی و لبخند همدیگر - شده به قدر واژهای و حرفی و لبخندکوچکی- کاری کنیم!
ما؛ تاولهای زیادی بر پا و زخمهای عمیقی بر دل! ما؛ تشنهی ذرهای توجهِ بیچشمداشت و عشقِ راستین!
ما، برای زندگی دویده و از زیستن بازمانده...
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
📝
مهم نیست چقدر آرامی، میخندی یا به نظر میرسد که ظاهرا هیچ مشکلی نداری. من با آن بخش از وجود تو حرف میزنم که رنجیده یا زخمیست. آن بخش از وجودت که بحرانهای سختی را پشت سر گذاشته، تنها مانده، درک نشده و بهبود نیافته.
من با آن بخش از وجود تو حرف میزنم که در پس نقاب فراموشیات پنهان کردی اما گسترش پیدا کرد و تو گاهی بی هیچ دلیل مشخصی حالت خوب نبود و نمیدانستی این حال بد، ناشی از سرکوب کردن همین بخش از وجودت بوده، بخشی که نیاز به مرهم و التیام داشت و تو بیهیچ تلاشی برای مداوا، پنهانش کردی. من با همانتکه از وجود تو حرف میزنم و به جای تو و تمام آدمهایی که به او آسیب زدند و بیتفاوت از کنارش گذشتند، از او عذرخواهی میکنم.
باید تکههای شکسته و زخمی و التیامنیافتهی وجودمان را پیدا کنیم و بهجای انکار کردن، دنبال درمانشان باشیم که گاهی یک زخم کوچک اگر مداوا نشود، تمام وجود یک انسان را درگیر میکند و جامعهی ما مبتلاست؛ مبتلا به بغضهای خشم شده و زخمهای درمان نشدهی عمیق شدهی گسترش یافته.
مقصر ماییم که نسبت به آسیبهای خودمان و اطرافیانمان بیتفاوت شدهایم.
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
📝
طلا، مچالهاش هم طلاست، کثیفش هم طلاست، بریده و شکسته و از همگسیختهاش هم طلاست.
به ارزش خودتان شک نکنید، اگر حال و اوضاع و شرایطتان خوب نیست و در منگنههای سخت دنیا قرار گرفتید و مشت و لگد خورده، گوشهی رینگ روزگار افتادید و تمام چشمها، به دیدهی تحقیر نگاهتان کرد. اتفاقا موقعیتِ شناخت خوبیست. خوب ببینید و به خاطر بسپارید و فراموش نکنید، تا اوضاع که بهتر شد، بدانید چه کسانی حق دارند کنار شما باشند.
طلای جلایافته و براق را همه دوست دارند. ببینید چه کسی از همگسیخته و غبارگرفته و دورافتادهی شما را هم دوست دارد.
باد، غبارها را و آب، گل و لای را و گذار زمان، زخمها را میشوید. ترکهای وجودتان دوباره به هم پیوند میخورد و از قبل هم جاافتادهتر و زیباتر خواهیدبود.
سرتان را بالا بگیرید؛ چه کسی دیده طلای مچاله و به خاک افتاده، تبدیل به آهن شود؟ یا آهنِ جلایافته، طلا؟!
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
خدا را چه دیدی ؛
شاید "آبان" ، سوگلیِ دلبرانه ی پاییز باشد ،
و "پاییز" ، نازدانه ی فصل ها ... !
#نرگس_صرافیان_طوفان
🌸🍃
هدایت شده از کانال گلچین تاپ ترینها
میگفت "چطور اینقدر راحت میبخشی آدم ها را ؟ "
گفتم خودم را به جایشان تصور میکنم و بهشان حق میدهم که گاهی حالشان بد باشد، گاهی نخواهند حرف بزنند، گاهی بی طاقت شوند وگاهی بیحوصله تر از آنی که با آرامش ولبخند مقابلم بایستند وحرف های خوب بزنند .
خودم را جای آدم ها میگذارم؛ جای تمام آدم هایی که با تمام خویشتنداری و وقارشان، از حادثه های تلخ و غمگینی بر میگردند و دارند شرایط سخت و بی مهری های زیادی را تحمل میکنند،
آدمهایی که زیر فشار مشکلات مادی، روحی، جسمی یا عاطفیِ زیادی، کمر خم کردهاند و ناچارند با تمام سختی و درد، بایستند و همرنگ جماعت شوند ...
من حق میدهم گاهی بی حوصله باشند،
من حق میدهم گاهی کم بیاورند .
پس خودم را جایشان میگذارم و بهشان فرصتِ جبران میدهم، نه باور به اینکه آدمِ بدی هستند، نه باور به اینکه با هر لغزشی، به بد بودن عادت کنند و خوب بودن را رها ...
پس تا جایی که در توانم باشد، لبخند میزنم و میبخشم ...
👤#نرگس_صرافیان_طوفان
#یک_فنجان_تفکر ☕️
از محدودیتها و شکستهای زندگیات نترس!
مطمئن باش هر شکستی، مقدمهی پیروزیِ تو، و هر محدودیتی، پُلی برای ارتقای دنیای توست.
ساموئل مورس، پیام بیماری همسرش را دریافت کرد؛ اما به قدری دیر که وقتی به بالین او رسید که از دنیا رفته بود. این نقاش و مخترع آمریکایی، از روند کُند انتقال پیام، به شدت خشمگین شدهبود؛ او کمی بعد از این واقعه، تلگراف را اختراع کرد!
جان کوم، نتوانست از آمریکا با پدرش در اوکراین تماس بگیرد چون استطاعت مالی آن را نداشت، همین محدودیت، نقطهی عطفی در مسیر اهدافش شد. او بعدها واتس اپ را تاسیس کرد.
نیک وودمن، به موجسواری رفت و دوست داشت از خودش حین موج سواری عکس بگیرد، اما امکان آن نبود. او بعدتر، شرکتی با نام گوپرو بنیانگذاری کرد؛ با هدف تولید دوربینهای ورزشی با کیفیت بالا.
اینگوارد کمپارد کسی بود که در کودکیاش و در جنوب شهر سوئد، کبریتهای دانهای میفروخت، بزرگتر که شد؛ یک روز هنگام جابجایی وسایلش، نتوانست یک میز را در ماشین خود قرار دهد و ناچار شد پایه های آن را بیرون بیاورد. او بعدترها بنیانگذار شرکت ایکیا، یکی از شرکتهای پیشتاز در تولید لوازم خانه و مبلمان و محصولات آمادهی مونتاژ شد.
معمولا بزرگترین پیشرفتها، از عمق شکست و محدودیتها، سرچشمه میگیرند، پس، از محدودیتهایت نترس، از آنها انگیزه بگیر.و در مقابل شکستهایت تسلیم نشو، آنها را زیر پایت قرار بده و از آنها سکویی برای اوج گرفتنت بساز.
آدمهای موفق، کسانیاند که هم شکست را تجربه کردهاند، هم محدودیت را، درست شبیه سایر آدمها؛ با این تفاوت که آنها در نهایتِ خستگیشان هم ادامه دادهاند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#یک_فنجان_تفکر ☕️
از محدودیتها و شکستهای زندگیات نترس!
مطمئن باش هر شکستی، مقدمهی پیروزیِ تو، و هر محدودیتی، پُلی برای ارتقای دنیای توست.
ساموئل مورس، پیام بیماری همسرش را دریافت کرد؛ اما به قدری دیر که وقتی به بالین او رسید که از دنیا رفته بود. این نقاش و مخترع آمریکایی، از روند کُند انتقال پیام، به شدت خشمگین شدهبود؛ او کمی بعد از این واقعه، تلگراف را اختراع کرد!
جان کوم، نتوانست از آمریکا با پدرش در اوکراین تماس بگیرد چون استطاعت مالی آن را نداشت، همین محدودیت، نقطهی عطفی در مسیر اهدافش شد. او بعدها واتس اپ را تاسیس کرد.
نیک وودمن، به موجسواری رفت و دوست داشت از خودش حین موج سواری عکس بگیرد، اما امکان آن نبود. او بعدتر، شرکتی با نام گوپرو بنیانگذاری کرد؛ با هدف تولید دوربینهای ورزشی با کیفیت بالا.
اینگوارد کمپارد کسی بود که در کودکیاش و در جنوب شهر سوئد، کبریتهای دانهای میفروخت، بزرگتر که شد؛ یک روز هنگام جابجایی وسایلش، نتوانست یک میز را در ماشین خود قرار دهد و ناچار شد پایه های آن را بیرون بیاورد. او بعدترها بنیانگذار شرکت ایکیا، یکی از شرکتهای پیشتاز در تولید لوازم خانه و مبلمان و محصولات آمادهی مونتاژ شد.
معمولا بزرگترین پیشرفتها، از عمق شکست و محدودیتها، سرچشمه میگیرند، پس، از محدودیتهایت نترس، از آنها انگیزه بگیر.و در مقابل شکستهایت تسلیم نشو، آنها را زیر پایت قرار بده و از آنها سکویی برای اوج گرفتنت بساز.
آدمهای موفق، کسانیاند که هم شکست را تجربه کردهاند، هم محدودیت را، درست شبیه سایر آدمها؛ با این تفاوت که آنها در نهایتِ خستگیشان هم ادامه دادهاند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
هدایت شده از کانال گلچین تاپ ترینها
یک مشت تنهای اندوهگینِ به قدر کفایت دوستداشتهنشدهی حفظ ظاهر کرده!
یک مشت خستهی بیش از مرزِ طاقت جنگیدهی فراموش شده!
یک مشت بغضِ متحرک و حسرت آرزوهای بسیار بر دوش!
به هم توجه کنیم کمی! به جز ما کسی نمیفهمد در این گوشهی جغرافیا چقدر زندگی را سخت سپری کردیم و چقدر سخت به سادهترین نیازهای یک انسان رسیدیم و چه آرزوهای بزرگ و چه دستان کوچکی داشتیم!
ما نیاز داریم به هم محبت کنیم و نیاز داریم همدیگر را دوست بداریم و نیاز داریم برای شادی و لبخند همدیگر - شده به قدر واژهای و حرفی و لبخندکوچکی- کاری کنیم!
ما؛ تاولهای زیادی بر پا و زخمهای عمیقی بر دل! ما؛ تشنهی ذرهای توجهِ بیچشمداشت و عشقِ راستین!
ما، برای زندگی دویده و از زیستن بازمانده...
👤#نرگس_صرافیان_طوفان