eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
4.1هزار دنبال‌کننده
28.5هزار عکس
12.5هزار ویدیو
216 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋•• 📜خلاصه ای از زندگی: سلام‌علیکم بنده‌ طیبه‌ واعظی‌ دهنوی هستم🧕 متولد سال 1337، در یکی از روستاهای اصفهان.من‌ در خانواده ای مذهبی و با وضع مالی نه چندان خوب رشد کردم و به هــــمین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شدم.😊 در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرم آموختم و در سال 1350 با پسر خاله مجاهدم ابراهیم جعفریان ازدواج کردم و این نقطه‌عطفی در زندگی من بود و همین ازدواج بود که مـــــسیر زندگی من را به طور کلی دگرگون ساخت.☺️ من با کمک همسرم به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداختم و چون آقا ابراهیم همان علاقه و صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مــــــــبارز است در وجود من یافت، من را در جریان مبارزات تــشکیلاتی قرار داد و من به عضویت گروه مــــــــهدیون در آمدم.🌼 به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرم از سال 1354 به همراه هــــــمسر و کودک شیرخواره ام به زندگی مخفی روی آوردم.✨ /🌹 🔹 https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4 ──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅── 🌸نشر با ذکر صلوات جهت سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🦋°° روز سی ام فروردین 1356، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به همسرم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. طبق قرار قبلی که من و ابراهیم داشتیم اگر ابراهیم دیر به‌خانه می آمد،من‌باید اسناد و مدارک را می سوزاندم و خانه را ترک می کردم. و من آنروز همین کار را انجام دادم، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.😔 صبح بر سر قرار با برادرم مرتضی رفتم، غافل از آنکه مأموران در پی من هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را گفتم و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی شد.😢 سپس به خانه باز گشتم تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کـــنم غافل از اینکه ساواک منتظر من است. پس از اتمام فشنگ هایم به هـــــمراه فرزند شیرخوارم مـهدی دستگیر شدم. وقتی ساواک من را دستگیر و به‌دست هایم دستبند زد تنها نگرانی ام برای حـــــــجابم بود و به آنهایی که مرا دستیگر کرده بودند گفتم: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید.🥺 من، ابراهیم و پــــــسرمان محمدمهدی را پس از چند روز شکنجه از تبریز به کـــــمیته تـهران مــــــــــنتقل کردند و یـک مـاه تـــــــمام مـــا را زیر‌ سخت ترین شکنجه ها قرار دادند و سرانجام در سوم خرداد56 زیر شکنجه به تنها آرزویشان، یعنی شـــــ🌷ـــــــهادت رسیدند. /🌹 🔹 https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4 ──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅── 🌸نشر با ذکر صلوات جهت سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸