🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #روایت_سوم_همنفس✍ اما تو خیلی فرق کرده بودی خواهرت شیطنت میکرد و بی هوا در اتا
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
به یاد آقا نوید کاسه ی عدسی را از خادم موکب امام رضا علیه السلام میگیرم اولین قراری که توی بهشت زهرا داشتیم وقتی رسیدم روبه روی مزار آقا رسول، جایی که الان خودش دفن شده داشت عدسی می.خورد امشب همین عمود ۲۸۵ بمانم .بهتر است هوا کمی سرد شده باران هم که نم نم دارد همراه این سیل جمعیت می آید. بعد از نماز صبح دوباره راه میافتم فردا اضافه کاری کنم، سه روزه به عمود ۱۴۵۲می رسم.همین گوشه ی موکب جای دنجی .است پاهایم بدون کفش و جوراب انگار احساس غریبی میکنند کمی ناز و نوازششان میدهم که رویشان باز شود و راحت .باشند پتو را بالش میکنم ومیگذارم .زیر سرم انگار تمام مسافران طریق الحسین دارند توی سرم قدم میزنند همین طور درازکش کوله را میکشم جلوتر میگذارم روبه روی چشمهایم آقا نوید توی عکس روی کوله شاد و خوشحال نشسته و هیچ اثری از خستگی توی چشمهایش نیست جوری که بغل دستی ام فکر نکند مشکلی دارم دست میکشم روی عکسش و میگویم: «نوش جونت! خوش به سعادتت تو خیلی وقته که به عمود عاشق رسیدی پاهایم کمی آرام تر شده اند دلم را کاش میشد با ناز و نوازش آرام کنم.
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/#پارتسیوپنجم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ به یاد آقا نوید کاسه ی عدسی را از خادم موکب امام رضا ع
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
اصلا مگرمی شود اربعین بیاید و دل من آرام باشد؟! مگر می شود توی این مسیر قدم بزنم ولحظه لحظه ی اربعین ۹۶ توی سرم مرور نشود؟!
دختر جوانی نشسته آن سمت چادر و دارد برای خودش مداحی میثم مطیعی گوش میدهد خودش به صورت خودجوش احساس کرده باید بقیه را هم بی نصیب نگذارد دل به جاده میزنن دوباره زینبها حسین مولانغمه ی یا فاطمه نرفته از لبها، حسین مولا قصد و حال گریه کردن نداشتم؛ اما انگار دختر جوان موفق شده. گوشی موبایلش را زده توی شارژ و خیالش راحت است و میثم مطیعی هم همین طور بی خبر از کاری که با دل من میکند دارد ادامه میدهدزیارت الحسین یعنی اقتدا به شاه کربلا کردن زیارت الحسین یعنی کار زینبی برا خدا کردن اسم «زینب» انگار طوفانی است که سد جلوی چشمهای من را ویران میکند. آخ که چقدر حرف توی دلم با حضرت زینب دارم! بخوابم و خستگی پاهایم را بگیرم یا بیدار بمانم و دلم را سبک کنم؟ نه وقت برای خوابیدن و خستگی درکردن زیاد است.
پای خسته را میشود با خواهش و التماس راه انداخت، دل سنگین را نمی شود. بی بی جان دوباره سلام من را که یادتان هست همسرم خادم شما بود. سرباز و محافظ حریم شما من هم کنیز شما هستم؛ اما شما خانمی، آن قدر خانم که حرفهای کنیزت را با دل و جان گوش میکنی من هر وقت با شما درد دل کرده ام آرام شده ام امشب هم دلم میخواهد حرفهایی که توی دلم سنگینی میکند برای شما بزنم ما توی دوران عقد بودیم که آقا نوید برای دفاع از حرم شما رفت سوریه قبل از ازدواج هم دوسه باری آمده بود .البته من مخالف رفتنش نبودم هنوز هم پشیمان نیستم از اینکه مانع رفتنش .نشدم شما که غریبه نیستید من همان روز اولی که خیلی جدی از سوریه رفتن برایم گفت توی دفتر خاطراتم نوشتم.
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/#پارتسیوششم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ اصلا مگرمی شود اربعین بیاید و دل من آرام باشد؟! مگر م
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
«هرچی فکر میکنم که الان دعا کنم جور نشه بره می بینم نمی تونم! بهش حق میدم بخواد بره جایی که که بیشتر از قبل ادم رو به خدا وصل میکنه چرا نره؟ منم اگه میتونستم می رفتم هدف ما به خدا رسیدنه و جبهه ها بهترین فرصت برای این رشد و رسیدن هست.
فقط به حالش غبطه میخورم و از خدا میخوام دلتنگیم رو برطرف کنه آقا نوید رو به خاطر دنیا نمیخوام دوستش دارم. بهترین و خوشترین و با من نشاط ترین لحظات زندگیم رو کنارش داشتم دوست دارم بعد از این هم داشته باشم اما همه ی اینها رو به شرطی میخوام که به خدا نزدیک تر بشیم.» آخرین باری که آقا نوید آمد خانه ما ظهر جمعه بود. برایش خورش قیمه درست کرده بودم عاشق غذاهای خورشی بود وقتی میخواست از اتاق من برود بیرون برگشت و به عکس آقا رسول نگاه کرد و گفت: «آقا رسول مواظب خواهرت باش!» همان پیراهن چهارخانه ی آبی را که روز تولدش برایش گرفته بودم پوشیده بود.
روز تولدش چقدر خوش گذشت یک جشن خانوادگی برایش گرفته بودیم. توی خانه ی خودشان چقدر آن روز با آن قابلمه ای که گرفته بود دستش و میکوبید رویش شوخی کرد و سربه سر همه گذاشت نمیشد توی جمع باشد و به بقیه خوش نگذرد.
پروازش به سوریه عصر شنبه بود آخرین پیامی که برایش فرستادم این بود بهت افتخار میکنم که خادم حضرت زینب ،هستی ان شاء الله به سلامتی بری و سه روز قبل از اینکه راهی سوریه ،شود خبر شهادت محسن حججی آمده بود. بیشتر صحبتهایی که پای تلفن با هم میکردیم در مورد این شهید بود حسابی
برگردی».
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/#پارتسیوهفتم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ «هرچی فکر میکنم که الان دعا کنم جور نشه بره می بینم ن
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
حسابی دل از آقا نوید برده بود مدام میگفت خوش به حال محسن چه کار کرد که این شد!» بیشتر وقتهایی که زنگ میزد من شرکت ،بودم می نشستم روی پله های راهرو و با هم حرف میزدیم هنوز هم وقتی دلم برایش خیلی تنگه روی همان پله ها مینشینم می شود می روم آن موقع از دل تنگی هایم برایش نمی.گفتم نمیخواستم دست و دلش وقت جهاد بلرزد تمام حرفهایم را برایش مینوشتم و توی گوشی موبایلم ذخیره میکردم که سر فرصت برایش بخوانم وقتی با هم صحبت میکردیم سعی میکردم خودم را خوشحال بزنم و راضی نشان بدهم که دلش خالی نشود حرفهای خوب و امیدوارکننده از خریدهایی که این مدت برای جهیزیه کرده ام تعریف کنم از پیگیری هایی که برای خرید خانه داشتیم از خبرهایی که توی ایران بود. کلیپهایی که این مدت از سخنرانی ها یا زندگی شهدا دیده بودم و دوست داشتم را برایش می فرستادم یا تعریف میکردم. خلاصه از هر دری میگفتم الا دلی که هر روز دل تنگ تر از دیروز بود. یک بار داشتیم با هم از شهید محسن حججی حرف میزدیم. یادم نیست بحث به کجا کشید که این حرف را زدم فقط یادم هست که گفتم: «آقا نوید این دفعه که قرار نیست شما شهید بشی حسابی روی خودت کار کن وابستگی هات رو کم کن. حسابی خلوت کن فکر کن چه جوابی داده باشد خوب است؟ گفت «حالا اگه بگم این دفعه برام دعا کن شهید بشم چی؟! شوکه شده .بودم توی ذهن من عاقبت اقا نوید همیشه شهادت .بود. همیشه برایش با تمام وجود دعا میکردم به آرزویش برسد، اما این بار نه دلم میخواست میرفتیم سرخانه و زندگی خودمان حداقل شاید این هم امتحان من
بود.
منتظر بودم بقیه ی حرفهایش را بشنوم که گوشی قطع شد تا صبح به این فکر کردم که چرا آقا نوید از شهادت توی این سفر حرف زد مگر همیشه نمیگفت حالا.
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/#پارتسیوهشتم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ حالاها هستم، نمی گفت رسولمان باید قاری قرآن شود. پس چ
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
گذاشتم پروفایلم . آقا نوید هم خوشحال بود که قرار است همدیگر را ببینیم. پروفایلم را که دید پیامک زد:
- پروفایلش رو ببین. خانمم دمشق شده !
- خیلی ذوق دارم آقا نوید. هم اینکه می خوام بیام زیارت ، هم اینکه شما رو ببینم فکر کنم از ذوق غش کنم.
- نگران نباش اینجا درمانگاه هست ببریمت .
- من بیام اونجا شما رو ببینم دیگه درمانگاه لازم ندارم .
وقتی که همدیگر را که توی فرودگاه دمشق ديديم من غش نکردم البته! ولی توی دلم
خیلی قربان صدقه اش رفتم. محاسنش بلند شده بود. یک پیراهن سبز پوشیده
بود با شلوار شش جیب .باورم نمی شد. من نشسته بودم روی صندلی ون و دستهای آقا نوید توی دستم بود. کجا؟ سوریه! شهری که متعلق به شما بود. تابلوی مقام السيده زينب را که دیدم، دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم . توی دلم خدا را شکر میکردم .می دانستم روزی این زیارت و حضور سه روزه ی من کنار حرم شما از برکت وجودآقا نوید است. همان لحظه با تمام وجود برایش دعا کردم. دعا کردم به هر چیزی که آرزویش را دارد برسد . روز اول محرم بود که رسیدم شهر شما. با آقا نوید رفتیم حرم حضرت رقیه و آنجا لباس عزایش را پوشید. می گفت من همیشه اذن پوشیدن پیراهن مشکی ام را توی یکی از حرم ها می گیرم . به لباس عزایش خیلی مقید بود. حتی با پیراهن مشکی دراز نمیکشید. می گفت این لباس حرمت دارد. وقتی که شهید شد همین لباس تنش بود. پیراهن عزا با شلوار شش جیب .سه روز سوریه اگرچه زود ولی خوب و خوش گذشت . آقا نوید از شهادت حرف نمی زد. من هم توی حال و هوای دیگری بودم. می رفتیم زیارت، می نشستیم با هم...
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/#پارتچهلم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ گذاشتم پروفایلم . آقا نوید هم خوشحال بود که قرار است ه
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
وقت برگشتن برخلاف موقع آمدن ، همه خانوادگی برمی گشتند. مأموریت ها تمام
شده بود. اما آقا نوید از قبل به من گفته بود که چون نیاز به نیرو وجود دارد، ده روزی بیشتر می ماند. من باید تنها برمیگشتم و آقا نوید از این قضیه کلافه بود.
بعد از شهادتش خانم یکی از دوستانش برایم گفت که آقا نوید به همسرش گفته
بود: «خانمت رو تنها راهی نکن ، خودت حتماً برو همراهش، من خیلی اذیت شدم!»
من با یک پرواز مطمئن قرار بود برگردم پیش خانواده ام و همسرم این قدر نگران
بود. شما که بین آن همه قاتل نامحرم .. بگذریم. فدای صبر و خانمی شما.
قرار بود آقا نوید ده روز بعد از برگشتن من بیاید. اما این ده روز هی بیشتر
می شد. معمولاً هر روز از سوریه تماس می گرفت. از یک کار نیمه تمام حرف می زد
کر می کرده
و میگفت دعا کنید این کار که جور شود دیگر برمی گردم. می گفت برای حاجت
برکت وجاء
من به حضرت رقیه متوسل بشوید. ما هم برایش ختم برداشته بودیم و دعا می کردیم .
نمی دانستیم کار نیمه تمامی که می گوید، راضی کردن فرماندهان و شرکت در عملیاتی
است که قرار است از حلب به بوکمال بروند. همان روزها من خواب دیدم که من
ا نوید با هم رفتیم حرم حضرت رقیه، ولی من را گذاشت کنار ضریح و خودش
عقب عقب با احترام رفت. طوری که انگار من را سپرده باشد به حضرت رقیه.
ولی من آن موقع اصلا حال ماه های قبل را نداشتم. اصلا به شهادت آقا نوید فکر
توی حیاط حرم و حرف می زدیم. سروصدای بازی بچه ها را که دورتادور حیاط
کوچک حرم خانم رقیه می دویدند و بازی می کردند، می شنیدیم و لذت می بریم.
هیچکس کاری به کار شیطنتهای این بچه ها نداشت. انگار اصلا حرم حضرت
رقیه متعلق به بچه ها بود.
نمی کردم . نمی دانم چرا!
نشانه ها را می دیدم، اما متوجه نبودم. حتی روز عید غدیر که مادر و خواهر
آقا نوید برایم عیدی آورده بودند، وقتی عکس هدیه را برای آقا نوید فرستادم خیلی انجام بدم.»
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلویکم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ وقت برگشتن برخلاف موقع آمدن ، همه خانوادگی برمی گشتند.
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
توی مسیر چهره اش از جلوی چشم هایم نمی رفت .خیلی برایش دعا کردم.قبل از اینکه بیایم، پای تلفن گفت: «کربلایی مریم خوش به حالت ، داری کربلایی میشی،خیلی دعا کن. کم نخواه از آقا.برای شهادت من وقت تعيين نکن.»۔ ان شاء الله مثل اربابت شهید بشی،خوبه این طوری ؟
- آره خیلی خوبه. زیاد دعا کنی، باشه؟
اصلاً خودت بگو من چه دعایی برات بکنم، روبه روی گنبد حضرت عباس همون رو از آقا برات می خوام - دعا کن روز اربعین کربلایی بشم . من هم منتظر بودم که روز اربعین برسد کربلا و با هم برگردیم ایران . خانواده اش هم منتظر بودند که با من برگردد. من روز چهارشنبه رسیدم کربلا. قول داده بودم روبه روی گنبد حضرت عباس دعایش کنم. برای آقا نوید و پسرم دعا کردم. آرزوکردم همیشه رضایت امام زمان همراهشان باشد. پای ستون ۱۴۱۴ خیلی منتظرش ماندم . قرار بود آقا نوید هم روز اربعین کربلایی بشود. به دوستش هم زنگ زدم؛ ولی فایده ای نداشت. غافلگیری در کار نبود.برگشتم ایران. اصلا از آقا نوید خبری نداشتم. نه تماسی نه پیامکی،بی خبر بی خبر. نگران بودم . همه نگران بودیم .به تماس نگرفتنش عادت نداشتیم. اول از طریق یکی از دوستانش خبر رسید که مجروح شده . نگرانی بیشتر شد. می دانیدخانم جان! یاد لحظاتی می افتادم که شما توی خیمه می ماندید و آقا امام حسین وفرزندانتان می رفتند میدان. یاد لحظه های سخت انتظاری که هزار جور فکر وخیال. سخت ترین شب برای من می دانید کی بود؟ غروب یکشنبه بیست و یک آبان. همسر آقا سیدحسن، رفیق آقا نوید تماس گرفت. لحن صدایش امیدوارکننده نبود. دلم می خواست همین الان پیامک آقا نوید برسد روی گوشی ک «لبیک یاحسين!» این کلمه اسم رمزمان بود. من پیامکش را باز کنم و با خوشحالی به زهراخانم بگویم: «آقا نویدم زنده ست! همین الان پیام داد.»
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلودوم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ به خودم که آمدم دیدم توی یک خیابان ناآشنا دارم راه می
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
بود به چشم انتظاری اش برای شهادت. به چشم هایش که سوریه جا مانده بود. دل خوشی ام این بود که دیگر چشم انتظار نیست.
می بینید خانم جان این پوستری که پشت کوله ی این پسر جوان چسبانده شده، عکس آقا نوید من است.این پوستر را خودم برایش طراحی کردم. وقتی که هنوز شهید نشده بود .البته چقدر حرف دارد این عکس.
یک بار از پوستری برای شهادت سعید علیزاده درست کرده بودم خیلی خوشش آمد، گفت: «پس برای منم یکی درست کنید اصلاً روی یه سنگ قبر سفید مثل سنگ قبر آقا رسول بزرگ بنویسید شهید و بعد اسم نوید رو کوچیک کنارش بنویسید. حتی خودش نمونه اش را نوشت و برایم فرستاد نوشتن شهید کنار اسمش برایم سخت بود گفتم برات درست میکنم اما زیر عکست مینویسم پاسدار اسلام آقا نوید هم گفت: «اصلا نمی خوام! بعداً کلی
پوستر برام درست میکنن فقط کافیه شهید بشم بقیه ش رو خدا درست میکنه! تحمل ناراحتی اش را نداشتم بالاخره راضی شدم که برایش پوستر شهید نوید صفری را طراحی کنم وقتی توی ماشین عکس پوستر را نشانش دادم خیلی خوشحال شد لذتی میبرد که نگو اولین بنری که دم در خانه شان بعد از شهادت نصب شد همین طرح بود!
بعد از شنیدن خبر شهادت حال و روز من خیلی تغییر کرد با بیست روز مفقودی قابل مقایسه نبودم اصلا از روزی که توی معراج شهدا نشستم کنار پیکرش آرامش از دست رفته به وجودم .برگشت مثل همان وقتی که خود آقا نوید کنارم بود انگشتر فیروزه ای را که رکابش پر از قلب بود و به جای حلقه از مشهد خریده بود، با قرآن و چفیه با خودم بردم کنار پیکرش.
💯~ادامهدارد...
همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلوچهارم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نویدصفری #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ انگشتر را انداختم انگشتش و دستش را بوسیدم. آخ ببخ
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
نوید صفری طرف دیگر پلاک هم عکس شهید رسول را زده بود. انگار پلاک وقت
شهادت گردنش بوده که دیگر برنگشت
دلم برای مادر آقا نوید کباب بود وابستگی اش به آقا نوید بیشتر از یک رابطه ی معمولی مادر پسری بود وقتی آقا نوید سوریه ،بود پای تلفن به پسرش قول داده بود که وقتی دوباره همدیگر را دیدند از خوشحالی دورش بگردد. وقتی وارد معراج شد. هفت بار دور پیکر نویدش چرخید خیلی صبوری .کرد انگار آقا نوید خودش دست
آرامش را روی سینه اش گذاشته بود.
خستهتان .کردم حرفهای دل من تمامی ندارد انگار قول میدهم تا برسیم روبه روی حرم آقا درد دلهایم را تمام کرده .باشم پاهایم رمق ادامه ی مسیر را ندارند. این موکب به نظر خلوت میآید اینجا را ببینید این هم مثل موکب قبل متعلق به امام رضاست. آقا نوید عاشق مشهد بود خودش میگفت بیشتر پول حقوقش را خرج زیارت رفتن میکرد ماهی یک بار، دو ماهی یک بار میرفت مشهد امام رضا را همیشه ابا الجواد صدا میزد همیشه میگفت آقا را به جوادش قسم بدهید وصیت کرده بود پیکرش را قبل از دفن ببریم مشهد که ضریح را زیارت کند. عصر همان روزی که پیکر را آوردند معراج رفتیم مشهد من بودم و برادرم و خواهر شوهرم که
شبیه خواهرم دوستش دارم و همسرش
از بهشت زهرا رفتیم فرودگاه نشسته بودیم روی صندلیهای سالن فرودگاه که از بنگاه مسکن به گوشی من زنگ زدند یک آقای میان سال آن سمت خط داشت از یک خانه ی پنجاه متری میگفت که مشابه مشخصاتی است که دقیقاً ما دنبالش
بودیم تشکر کردم و گفتم که ما دیگر نیازی به خانه نداریم.
صدای صلوات که بلند شد سر چرخاندیم پشت سرو دیدیم تابوتی را که عکس
💯~ادامهدارد...
همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلوششم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ نوید صفری طرف دیگر پلاک هم عکس شهید رسول را زده بود. ا
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
آقا نوید رویش زده شده ،بود دارند می.آورند مسافرهایی که توی سالن بودند کم کم از جایشان بلند شدند و آمدند سمت تابوت یک عده هم از روی صندلی بلند شدند و همان جایی که بودند .
ایستادند استقبال مسافران از آقا نوید باعث شد تابوت را سه دور دور سالن فرودگاه بچرخانند من چه احساسی داشتم؟ از شما که چیزی پنهان نیست خانم جان، راستش من احساسی را داشتم که یک عروس شب مراسم عروسی اش دارد.
شب سالگرد ازدواج حضرت خدیجه و رسول اکرم بود تاریخی که برای مراسم عروسی توی ذهن من و آقا نوید بود. پیکر را که وارد حرم کردند ما پشت سر تابوت بودیم.
زیر لب گفتم السلام علیک یا ابالجواد انگار روی ابرها راه میرفتم آقا نوید از سوریه برگشته بود و ما برای مراسم عروسی آمده بودیم حرم امام رضای عزیزمان.
باور کنید همین احساس را داشتم بس که حواسم پرت بود چادرم کشیده میشد روی زمین خواهرت چادرم را که جمع کرد بی اختیار گفت: «مریم» شبیه عروسا شدی یکی باید دنبال سرت بیاد چادرت رو بگیره بالا شبیه عروس ها شده بودم!
آقا نوید را که آوردند کنار ضریح توی دلم گفتم: حتماً آقا رسولم الان اینجاست. اصلا شاید الان زیر پیکر همکار شهیدش رو گرفته باشه. یعنی میشه اهل بیتم
باشن!؟
اشک سر خورد روی صورتم من بهتر از این مراسم عروسی میخواستم. من همیشه ارزو داشتم طوری جشن عروسی ام را بگیرم که شهدا بتوانند توی مراسمم شرکت کنند اهل بیت به جشنمان نظر .کنند
حالا به آرزویم رسیده بودم زیر لب پیکر آقا نوید را که میخواستند از حرم ،ببرند برگشتند و تابوت را بردند بالا و فقط الحمد لله میگفتم ...
💯~ادامهدارد...
همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلوهفتم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ آقا نوید رویش زده شده ،بود دارند می.آورند مسافرهایی که
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
نیمه ایستاده گرفتند که به آقا سلام بدهد برایتان گفتم که آقا نوید عاشق امام رضا بود نمی شد که آخرین سلامش را به آقا ندهد و از در حرم بیرون برود خدا خیرش بدهد یک نفر وقتی تابوت را گذاشتند توی آمبولانس گفت بگذارید همسر شهید چند لحظه با شهیدش تنها .باشد نشستم کنار آقا نوید و چشمم افتاد به عکس روی تابوتش که داشت می،خندید وقت زیادی نداشتم نگران بودم که نكند الان آقا نوید غصه حال من را ،بخورد فقط :گفتم آقا نوید ازت راضی ام بهت افتخار میکنم عزیزم من هر چیزی که تو دلم بود برای عروسیم بهش رسیدم. هیچی برام کم نذاشتی به موقع ناراحت من نباشی، فقط دست منم بگیر، من رو یادت نره!» یاد پیامک بلند بالایی افتادم که از سوریه همزمان به من و مادرش زده بود، یاد حلالیت طلبیدنش «من تمام مسائل رو برای ازدواج و بقیه ی کارها درک میکنم اما یه چیزایی اینجا هست که چون شما نمی بینید و من نمیتونم تعریف کنم برای شما قابل درک نیست میدونم کارای مهمی .دارم اما یه وقتایی یه کارایی پیش میاد اینجا که از هر کاری مهمتره و به جون آدمها ربط داره اگه کوتاهی کنی جون آدمهای بعد از تو به خطر می افته کسانی هستند با شرایط بدتر از من که ایستادن اینجا و دارن کار میکنن که فقط خدا میدونه آدم خجالت میکشه جلوشون بگه که من میخوام برم به عروسیم برسم و اگر دیر بشه چی میشه و شرمنده خونواده میشم مثلاً یکی از بچه ها اینجاست که تقریباً با هم اومدیم. امروز داشتیم صحبت می کردیم تازه بهم گفت که پدر نداره و خودش نون اور خونواده است. پسر بزرگ هم هست و چند تا خواهر برادر کوچک تر داره مادرشم سرطان داره وقتی فهمیدم با این شرایط ایستاده و تا حالا اصلاً از رفتن حرفی نزده خیلی خجالت کشیدم این فقط یه نمونه است که میتونم بگم ...
💯~ادامهدارد...
همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتچهلوهشتم
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#کتاب_شهید_نوید📚 #همقدم_بهروایتهمسرشهید✍ رضاخلاصه حلال کنید اگه یه وقتایی از دستم عصبانی میشی
#کتاب_شهید_نوید📚
#همقدم_بهروایتهمسرشهید✍
حواستان به دلهای تنگ هست که آدم هوس میکند
همیشه ی سال دل تنگ بماند.تشنه ام شده. انگار
هرچه به کربلا نزدیک تر می شوی ، تشنه تر می شوی! بگردم موکبی که شربتش از همه خوش رنگ تر است .پیدا کنم اینجا را ببینید نوشته به یاد شهید امر به معروف علی خلیلی شربت آلبالو هم که دارند چقدر آقا نوید آلبالو دوست داشت. قسمت بود توی این مسیر یاد شهيد على خليلى هم بکنم شهیدی که توی زندگی آقا نوید خیلی مؤثر بود. بعد از شهادت علی، آقا نوید پایش بیشتر به بهشت زهرا باز می شود و توی همین رفت و آمدها با شهدا انس بیشتری میگیرد روزی که من و آقا نوید عقب آمبولانسی که برای خاک سپاری به سمت بهشت زهرا می رفت، تنها بودیم اتفاقاً یاد این شهید کردم. آن روز قرار شد تا بهشت زهرا من با آقا نوید تنها باشم از آن وقت هایی بود که دلم میخواست ترافیک هیچ وقت تمام نشود.دلم میخواست آخرین عکس دونفره مان را با هم بگیریم حلقه ی خودم و انگشتر فیروزه ی آقا نوید را گذاشتم روی تابوت، کنار قرآن کوچکم.با شهیدم آخرین سلفی را گرفتیم. آقا نوید عشق سلفی گرفتن بود. بعد گوشی را گذاشتم توی کیف و سرم را گذاشتم روی تابوت. همه ی قول و قرارهایی که با هم بسته بودیم یکی یکی و با جزئیات جلوی چشم هایم قدم میزدند حرف هایی را که در مورد همین علی آقای خلیلی با هم زدیم یادش اند .اختم روزی که عکسی از داخل قبر شهید قبل از تدفین برایم فرستاد که سربندهای یازهرا دور تا دورش بود. بعد از اینکه آقا نوید برای خودش شبیه رفیقش على عاقبت به خیری خواست و دعای شهادت کرد من گفتم منم دلم شهادت میخواد خوش به حال شما که رزمنده اید! جواب داد به رزمنده بودن نیست شهادت طلبی شهادت رو در پی داره. علی خلیلی مگه رزمنده بود؟!
💯~ادامهدارد...همراهمونباشید😉
#کتابشهیدنویدصفری📗/ #پارتپنجاه
🔹#گُـــلِستٰانِ_خـــٰاطِرٰاٺِ_شُـــــهَدٰا
https://eitaa.com/joinchat/1434779652C5643b82bb4
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅──
🌸نشر با ذکر صلوات جهت
سلامتی و تعجیل در امر فرج 🌸