گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_شصت_و_هفتم 🦋
...یکی از آن ها گفت:
بیایید دور هم جمع شویم و تشکیلاتی را که ما داریم، با هم سر و سامان بدهیم.
آن روز ما مسجد بودیم که این ها آمدند.
گفتیم شما بیائید اینجا!...
متوجه شدیم با حالتی که انگار ما می ترسیم، به ما نگاه می کنند؛ که مثلا کم آوردند.
مشورتی کردیم و گفتیم:
«بسیار خوب؛ می آئیم.»
یک نفر از آن ها که مثلا مغز کلشان بود، تاریخی را یادداشت کرد و قرار گذاشته شد.
روز موعد، با هفت هشت نفر از بچه ها از جمله آقای رحیمی، شیخ حمید و #علی_آقا رفتیم که روی مباحث اقتصادی بحث کنیم.
بنده که هیچ اما علی آقا که شروع به صحبت کرد، انگار این ها بمباران شدند.
دیدند هوا پس است؛
ماندند چکار کنند، شروع کردند آسمان و ریسمان را به هم بافتن.
متلک گفتند و آخر هم یکی از آن ها لگدی به طرف ما انداخت و دعوائی به پا شد.
این ها فکر کرده بودند با چهار دانه سیب و خیار مجلسی تکلیف ما را روشن
می کنند؛
غافل از اینکه از قبل علی آقا به همه گفته بود:
بچه ها به هیچی دست نزنید، چون حداقل ما نمی توانیم حرمت نان و نمک را بشکنیم.
می دیدم که علی آقا فریاد می زند:
《شما پدر سوخته ها کمر انقلاب را شکستید.》
بعد همان زمان بحث چپ و راست و توده ای ها را به میان کشید و همه را از تیغ حقیقت گذراند.
فردای آن روز بچه ها دوباره در فضای روحانی و دلپذیر مسجد هاشمی، کنار هم بودند.
وسعت نگاهش بی اندازه و همیشه چند گام جلوتر از همه بود.
اصلا فکر می کنم خداوند به او رسالتی داده بود تا بیاید و کارهایی را انجام بدهد و برود.
یادم هست کتاب خانه مسجد با بیست جلد کتاب که علی آقا از منزل اورد، افتتاح شد.
مدت کوتاهی که گذشت، گفت:
«بیایید برای بچه ها آموزش نظامی بگذاریم.»
گفتیم: «کجا؟!»
گفت: «همین مسجد خودمان...»
آن زمان که ما فکر می کردیم مسجد، به غیر از نماز، فقط مخصوص مجالس ترحیم است؛
که به لطف خدا بعداً فهمیدیم مسجد چه جایگاه ویژه ای در #اسلام دارد.
آقا شیخ مجید، روحانی بسیار خوبی بود، اول به خاطر روحیه مردم و بعد فشاری که هیئت امنای مسجد روی ایشان داشتند، قبول نمی کردند،
با صحبت های علی آقا و اینکه هیئت امنا بداند این کار در راستای پیشبرد اهداف #انقلاب است، قبول کردند.
علی آقا همیشه تأکید می کرد که.....
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرات خ
#قسمت_شصت_و_هفتم 🦋
ادامه...
«حرکت به سوی بصره»
حالا چه می توانستم بکنم؟
ظاهرا نظر آن ها برای خودشان محترم بود.
ولی من همچنان باور داشتم که قد و قیافه و زور بازو در جنگ هایی مهم بود که جنگجو باید کلاهخود و زره می پوشید و سپر و شمشیر به دست می گرفت.
بچه هایی مثل من با یک دست لباس گل و گشاد و یک کتانی و یک کلاشینکف تاشو و نهایتش با یک ماه آموزش نظامی میشدند "سرباز" .
حصر آبادان می شکستند و بستان و سوسنگرد آزاد می کردند و فتحالمبین راه میانداختند. بعد هم که قصد داشتند #خرمشهر را از دست عراقی ها بگیرند. 🇮🇷
آیفا داشت تخته گاز به سمت جایی پیش می رفت که خورشید غروب می کرد.
در آن لحظه های غریب، منطقیتر این بود که من کم کم از سرنوشت جدید و پیشآمدهای پس از آن بیمناک باشم. 😥
غم دوری از خانه و خانواده و احتمال ندیدن آنها تا آخر عمر، شکنجه شدن، زندان رفتن و اینگونه اندوه ها می افتاد روی دلم و بغض میکردم، ولی راستش، در آن لحظه به هیچ یک از این ها فکر نمیکردم. 😣
به جادهای فکر میکردم که روی آن در حرکت بودیم و هر چه می رفتیم تمام نمی شد و به دشت های اطراف که عراقیها با تانک ها و خودروهای جنگیشان در آن ها رفت و آمد میکردند و به سنگر هایی که آنها جابهجا ساخته بودند و تو گویی این زمینها، زمینهای #ایران نیست!
در آن سن و سال و در آن موقعیت سخت، به این فکر می کردم که این غریبه ها توی این خاک چه می کنند؟
چطور به خودشان اجازه دادهاند با پوتین هایشان روی این خاک راه بروند؟ 😠 ...
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@GolzarShohada_Kerman