گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سر
#قسمت_هفتاد_و_چهارم🦋
<ادامه>
...او همۂ مصایب را تحمل می کرد؛
اما هیچ وقت گله نکرد و از آدمهای اطرافش خسته نشد.
یادم است:
بندر عباس که بودیم، علی آقا آمد برای مدتی پیش ما بماند.
آن زمان، مشکلات زیادی داشتیم.
یکی از این مشکلات، غذا خوردن بچه ها بود که چون امکانات نداشتیم، هرکس غذایش را می گرفت، به گوشه ای
می رفت و می خورد که شکل مناسب
و خوبی نبود.
وقتی علی آقا این موضوع را فهمید،
گفت:
«تو این همه فضا داری، چرا ده_بیست تا صندلی نمی گذاری تا بچه ها دور هم جمع شوند؟!»
گفتم: «پیدا کردن صندلی مشکل است!»
با خیال راحت گفت:
«این با من! از هر کجا که باشد، گیر
می آورم.»
تا ما بخواهیم به خودمان بجنبیم،
علی آقا ناهار خوری را بر پا کرد.
اوایل، هفته ای سه گونی نان خشک از بسیج به بیرون می فرستادیم.
با آمدن علی آقا جلوی آن گرفته شد.
در غذا خوردن اسراف می شد، به نصف تقلیل پیدا کرد.
یا اگر اضافه می آمد، به محلات پایین شهر می برد و بین فقرا تقسیم می کرد.
در چهل و پنج روزی که علی آقا آنجا بود، #بسیج را دگرگون کرد.
رفتارها و برخوردها عوض شد.
نوعی حس همدلی و علاقه در بچه ها
ریشه دوانید.
اعزام به #جبهه، از پنجاه_شصت نفر،
به یکصد و ده نفر رسید؛
چون می دیدند علی آقا قبل از اینکه حرف بزند، عمل می کند.
یادم است بعد از اینکه همه غذایشان را تمام می کردند، علی آقا شروع به خوردن می کرد.
دلیل آن هم این بود که نان خشک های روی میز را جمع می کرد و در کیسه ای که همراهش بود، می ریخت تا بعداً در آبگوشت بریزد و مصرف کند.
هر وقت تکه نانی را روی زمین می دید،
بر می داشت.
بچه ها که این وضعیت را دیدند، دیگر دور نان را نمی گرفتند؛
چون می فهمیدند این کار اسراف است.
در این مدت کوتاه، ندیدم علی آقا از آشپزخانه غذا بگیرد.
از باقی مانده غذای بچّه ها استفاده
می کرد.
دیگر ما هرگز غذای غیر قابل مصرف نداشتیم.
غذای محرومان هم دست نخورده تحویل داده می شد.
هیچ وقت قبول نکرد که در جایی جداگانه بخوابد.
شب که میشد، همان جا در بین بچه ها می خوابید و نیمه های شب در جایی خلوت به #نماز_شب می ایستاد.
روزی یکی از بچه های تبلیغات گفت:
«نیمه شب که بیدار شدم، دیدم.....
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرات خ
#قسمت_هفتاد_و_چهارم 🦋
«شبی در بصره»
🌱 وقتی کاروان اسرا بعد از دقایقی توقف، دوباره راه افتاد، هوا تقریباً تاریک شده بود و کشتی های رویِ رود چراغ هایشان را روشن کرده بودند. 💡
دلم حسابی گرفته بود. حسن هم تویِ خودش بود. داشت انعکاس نور چراغ های شهر را روی رود، که انگار ایستاده بود، تماشا می کرد.
با آرنج زدم به پهلویش و گفتم:«حسن، شام غریبانی که میگن همینه؟» خندید؛ خنده ای خشک و خسته که سرشار از اندوه بود. 💔
آهی کشید و گفت:«معلوم نیست الان اکبر کجایه؟ خدایا هر کجا هست، خودت نگهدارش باش.» سربازِ کُرد دستش را گرفت جلوی بینی اش و هیس کرد. ساکت شدیم. 🤭
آیفاها از خیابانهای بصره، که داشتند خلوت می شدند، عبور کردند و مقابلِ پادگانی ردیف ایستادند.
🚶♂پیاده شدیم. جلوی در آهنی دو لنگهٔ مشبک بزرگی چندین صندوق پُر از سیب و نان چیده شده بود.
🎥 فیلمبردارانی که لباس نظامی به تن داشتند، همه جا را غرقِ نور کرده بودند.✨
شعاعِ تند و سفیدِ نورافکن ها می افتاد روی سیب های درشت و صندوقهای نان.
هر اسیر تا میخواست نانی و سیبی بردارد و از آن در مشبک عبور کند ، از هر سو در کادرِ دوربین های تلویزیونی #عراق قرار میگرفت.
🍏 سیبِ درشتی برداشتم و....
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@GolzarShohada_Kerman