eitaa logo
گلزار شهدای کرمان
16.7هزار دنبال‌کننده
27.8هزار عکس
11.3هزار ویدیو
36 فایل
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🗣️ارتباط با ما: @golzar_admin 🔹تلگرام، اینستاگرام، ایتا، سروش، روبیکا و توییتر : @golzarkerman 🔹پیج روبینو https://rubika.ir/golzarkerman1 🔹آیدی مسابقه @Ya_SAHEBALZAMAN_M
مشاهده در ایتا
دانلود
گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
🦋 ادامه.... گفت: « شما می دانید من از خمپاره می ترسم.» گفتم: «بله.» متعجّب نگاهش می کردم. 🤔 ادامه داد: «من خوابی برای شما تعریف می کنم و بعد مرّخص می شوم.» گفتم : «چه خوابی؟!» اینطور گفت : _دیشب خواب دیدم حضرت با دو نفر سید دیگر وارد سنگر من شدند و گفتند : «حاج آقا فقیه چه کار می کنی؟!» گفتم: «هیچی، اینجا نشسته ام.» امام فرمودند: «حاج آقا فقیه، از خمپاره می ترسید؟» گفتم: «بله آقا؛ ولی نمیدانم چرا؟» 😥 امام گفتند: «حالا بلند شو، همراه ما بیا برویم خط. می خواهم بازدیدی از بچّه ها بکنم. تو هم نگاه کن.» از جا بلند شدم و همراه امام آمدیم بیرون. از آسمان و زمین خمپاره می بارید و ترکشها به عبای امام می خورد و چیزی نمی شد.» امام نگاهی به من کرد و فرمود: «می بینی فقیه؟ تا خدا نخواهد ترکش به ما اصابت نخواهد کرد.» بعد فرمود: «فقیه، من از تو خواهش میکنم از فردا غذای بچّه‌ها را جلوی سنگر به آنها بدهی. اینها خسته می شوند. مطمئن باش این بچّه ها تا زمانیکه در این خط هستند، زخمی یا نمی شوند.» صحبت های حاج آقا فقیه که تمام شد، گفت : «حالا حمید آقا، اگه می خواهید مرا بیرون کنید، حاضرم.» او را بغل کردم و بوسیدم. بعد با هم گریهٔ حسابی کردیم. 😭 ما مدت چهار ماه در زبیدات بودیم و روز و شب هم خمپاره می زدند؛ اما یک نفر هم زخمی یا شهید ندادیم. این مسائل را ما کم ندیدیم. یعنی باورمان شده بود که در هستیم، و فرمان هم فرمان (علیه السّلام) است. در این جنگ کسی بود که می داند در چه مقام اعلا و متعالی سیر می کرد. 👌 شهید...زنگی را می گویم. روزی...... 🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا @Golzar_Shohaday_kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرات
🦋 «آغاز عملیات بیت المقدس» (ادامه) پرچم حک شده زیر آن کاملاً دیده می شد؛ با رنگ های سفید، قرمز، سیاه، و سه ستاره در میان آن! 🇪🇬 😱 با دیدن پرچم عراق، امیدم به نجات از دست رفت. با دور شدن هلی کوپتر یکباره صدای توپ و خمپاره دشمن خاموش شد. ما شکست خورده بودیم. نیروهای گردانمان یا اسیر شده بودند یا .😰 انگار خلبان و سرنشینان هلی کوپتر عراقی هم به همین نتیجه رسیده بودند و به نیروهایشان دستور داده بودند دیگر آتش نریزند. دشت ناگهان در سکوتی وَهم آلود فرو رفت. آفتاب، درست وسط آسمان گرم، می تابید.☀️ ناله های ناشی از درد اکبر با ضجه های خفیفی جا عوض کرده بود. صورتش از زردی به سفیدی گراییده بود و لب هایش خشک خشک.😓 باید به سمتی می رفتیم که دیگر بچه های گردان رفته بودند. باید اکبر و خودمان را نجات می دادیم. رفیقمان را به سختی از جا بلند کردیم و حرکت دادیم. یک دستش روی شانه ی من و دست دیگرش روی شانه حسن بود. در راه چشمم به پیکر غرق خون محمود محمدی افتاد که شب ماژیک آورده بود و خواسته بود اسمش را پشت پیراهنش بنویسم و گفته بود:«بنویس مسافر .» 🕊 و من نوشته بودم. او، به حالت سجده، برخاک افتاده و شهید شده بود.😭 ترکش بزرگی توی کمرش خورده بود؛ همان جا که من نوشته بودم"مسافرکربلا"! 😔 توی آن دشت انگار جز من و حسن و اکبر کسی نمانده بود. همه شهید شده بودند. داشتیم به راهی برای گریز از آن مهلکه فکر می کردیم و آرام آرام اکبر را با خودمان می بردیم که سربازی عراقی از پشت خاکریز پیدا شد و لوله تفنگش را به سمت ما نشانه گرفت.😱 🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا @Golzar_Shohaday_Kerman