eitaa logo
لاله‌های‌زه‍‍ــرایی🌹
166 دنبال‌کننده
179 عکس
16 ویدیو
0 فایل
🔻کانال‌رســـمی‌مرکزفرهنـگی‌ گلزار‌شهدای‌آستان‌مقدس‌ امامــــــــزاده‌ابراهیم(ع)‌ شهرستان‌بابلســـــر 👈ارتــــباط: @rahrovan69 👇دعوت شهــــــدا هستید
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻شهید سید حمید میرزاده به روایت پدر شهید: 🔹 ما مغازه میوه فروشی داشتیم، معمولاً حمید آنجا می ایستاد و کمک می کرد. اگر خانمی بدون روسری می آمد و می خواست میوه بخرد به او می گفت برو یا به آقات بگو بیاد یا روسری سرت بذار بهت بار بدهم. که حتی به من و برادر بزرگش می گفت: این یه تیکه روسری روزی ما را قطع می کند، تا این حد به مسائل اهمیت می داد. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید رضا رضایی به روایت فرزندان شهید: 🔹 زمانی که ایشان می خواست به جبهه برود مادرم مخالفت می کرد. پدرم یکی از شهدا را که تازه برای مراسم تدفین او را آورده بودند به مادرم نشان داد و گفت: این ها همه بچه های من و تو هستند! مادرم با حرف پدرم و دیدن شهید راضی به رفتن پدر به جبهه شد. 🔸 یکی از خاطراتی که دارم این است که اگر یک موقعی میان پدر و مادر اختلاف بود، با این حال اگر ما به مادرمان بی احترامی می کردیم پدرمان به طرفداری از مادرمان بر می خواست، با این که با هم قهر بودند و یا مشکل داشتند و یا اگر به پدرمان بی احترامی می کردیم مادرمان هم به طرفداری از پدر بر می خاست و این نکته‌ی خوبی بود که من سعی کردم از این فکرشان در زندگی خود نیز بهره مند شوم و پیاده کنم. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید رمضانعلی محمدپور به روایت خواهر و همسر شهید: 🔹 شهید بزرگوار در آخرین اعزام اش خیلی خوشحال بود. وقتی پدرم به ایشان گفت: تو تک پسر خانواده هستی، نرو من تنها هستم. ایشان در جواب گفت: روز شهادت امام حسین (ع) و یارانش را به یاد بیاور. 🔸 شهید با توجه با این که کارمند بانک ملی بود، هر بار می رفت سپاه خودش را معرفی می کرد تا برای جبهه اعزام شود. حتی سه ، چهار بار می خواست برود اما رئیس بانک اجازه نمی داد و می گفت: ما کارمند کم داریم، تو نباید بروی. این حرف‌اش باعث شد که حتی دو روز خواب و خوراک نداشت، الکی فقط دراز می کشید ولی نگران و ناراحت بود. خیلی دوست داشت به جبهه برود. یادم است برای عقد رفته بودیم خرید. در حال آمدن بودیم که رادیوی ماشین اعلام کرد منقضی های ۵۸ باید تا هفته ی دیگر به جبهه بیایند. ایشان همان جا داخل ماشین خیلی خوشحال شد از این که می خواهد به جبهه برود. همه‌اش هم اصرار داشت مراسم عقد را برگزار نکنیم. چون می گفت: من دارم می روم، وضعیت‌ام معلوم نیست‌. بالاخره مراسم عقد را انجام دادیم و ایشان بعد ۶ ماه رفتند اهواز و آبادان و در آن جا خدمت کردند. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید مهدی حبیب تبار به روایت آقای کمال فرجی دوست و همرزم شهید: 🔹 ایشان یک خصوصیت خوبی که داشت نسبت به دوستانش احترام قائل بود. مثلاً آنهایی که سابقه جبهه بیشتری داشتند همیشه خود را کوچکتر از آن ها می دانست. او شوخی باز و دارای روحیه زیادی بود. او امام را در جبهه بیشتر شناخت. وی از جمله کسانی بود که در زندگی شخصی خود سختی زیادی کشید. مثل بنده در کودکی پدر را از دست داد، در واقع بچه یتیم بود و به مادر در تامین مایحتاج زندگی‌شان کمک می کرد. در جبهه مسئولیت خاصی نداشت. رزمنده و نیرو و تک تیرانداز بودند. از ایثار و گذشت او هر چقدر بگویم کم است،یادم می آید زمانی که در هفت تپه بودیم عملیات والفجر ۸ بود، ما شب خواب بودیم و نیمه های شب طوفانی بسیار سرد و سوزناک منطقه ما را در برگرفت. ما و تعداد زیادی از دوستان، در چادر بزرگی خواب بودیم. بخاطر بزرگ بودن چادر، باد آن را زودتر پاره کرد. طوری که ما بر اثر سرما بیدار شدیم یادم می آید که در آن سردی در بهمن ماه زیر باد و طوفان یک زیرپوش بر تن داشت و خود را به میله چادر آویزان کرد. تا بچه ها خیس نشوند و چادر سر جای خود بماند. من باد و سرما را دیدم و لباس نازکی که بر تنش بود خیلی ناراحتم کرد و یک گرمکن سپاهم را به او دادم. پس از یک هفته در فاو با همان پیراهن بر اثر شیمیایی مجروح شد و وقتی به بیمارستان رسیدیم دیدم که لباسش را قیچی کردند. آنجا بود که ایثارگری و گذشتش که در آن شب برای ما انجام داده بود پی بردم و از این بابت متاثر شدم. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید مجید رشیدی به روایت خواهر و برادر شهید: 🔹 او همواره یاور قرآن بود و هیچ کوتاهی در نماز و قرآن خود نداشت. از کودکی به مسجد و محراب علاقه زیادی داشت و همیشه اهمیت می داد. حتی در جبهه پشت سنگر، دعای کمیل را با صدای بلند و شیوایی قرائت می کرد و همیشه نوارهای مذهبی گوش می کرد. شب های محرم در مسجد می رفت و در عزاداری آقا شرکت و به برگزار کنندگان مراسم کمک می کرد. ایشان بسیار شوخ طبع بود. طوری که از پیر تا جوان محل را شروع به اذیت و شوخی کردن می نمود. آنقدر محبت داشت که حتی دریا سیراب می شد. رابطه ای بسیار خوب و دوست داشتنی با دوستان و همرزمان خود داشت. علاقه زیادی به حضرت امام و برنامه های بسیجی داشت و در هر برنامه ای که پایگاه تدارک می دید فعالیت می کرد. حتی در محل با دوستان خود کتابخانه ای بنا کرده بود و بچه های محل را در مسجد جمع می کرد. تا در برنامه های مساجد حضور داشته باشند. 🔸 ایشان مسئول قایق های تدارکاتی بودند. قایق بزرگ بود و هر وقت دوستانش می خواستند از او جلو بزنند، ایشان یک لاستیک داشت و آنها را لاستیک می زد و هیچ کس نمی توانست از وی سبقت بگیرد. ایشان مسئولیت قایق های سنگین لشکر ۲۵ را به عهده داشت اما هیچ گاه احساس خستگی نداشت. در عملیات والفجر ۸ سردار رحیمیان گفت: هر کدام از بچه ها که خسته شده اند تعویض می کنم تا کمی استراحت کنند. اما او جواب داد ما خستگی را احساس نمی کنیم و عملیات را ادامه می دهیم. و در همان عملیات او به شهادت رسید. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید مرتضی سلیمانی به روایت آقای نادر فرجی همرزم شهید: 🔹 او در منطقه به ما می گفت همیشه وضو داشته باشید. و اتفاق را هر لحظه پیش خود تجسم کنید. می گفت زمانی که گلوله به سمت شما می آید شاید آن گلوله سفید خداوند باشد. می خواهد شما را به خدا وصل کند. این است که می گویم وضو داشته باشید و نماز خود را نیز در اول وقت بخوانید. از نوجوانی پا به میدان جنگ گذاشت به این امید که برنگردد اما بخاطر مادر و پدر بر می گشت. با ما که از دوستان وی بودیم بسیار صمیمی و مهربان بود. رابطۀ تنگاتنگی با همه دوستان برقرار می کرد. ویژگی اسلامی و دینی که در ایشان بنده را به خود جذب می کرد رعایت حجاب و ادب بود. می گفت اگر زن ها حجاب و ادب را رعایت کنند هیچ گاه بول هوسان جامعه راه بی ادبی را طی نمی کنند. باید به گونه ای فرهنگ اسلامی را فهماند که آنها قدر خود را بشناسند. عاشق امام و روحانیت بود. اوقات بیکاری به فوتبال می پرداخت کمتر مطالعه می کرد. ایشان صلاحیت فرماندهی شان در حد بالایی بود، ولی بخاطر تواضع و ادبی که داشتند هرگز نمی پذیرفتند و اطاعت پذیر بودند و هر چه به او امر می کردند سعی می کرد انجام دهد. ولی نه به عنوان فرمانده بلکه به عنوان فردی مطیع و فرمانبر. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید مهدی بابایی به روایت آقای نادر فرجی دوست و همرزم شهید: 🔹 ایشان بسیار مقید بوده و همیشه دعای توسل را زمزمه می کردند. از وقتی که به جبهه رفت مسائل دنیوی را بطور کل فراموش کرد. در زندگی اش متواضع بود و فخر فروشی نداشت. ما از ابتدای دوستی‌مان با هم در مسجدی که بودیم به نماز جماعت می پرداختیم حتی زمان انقلاب منافقان در کوچه و خیابان شلوغ می کردند. ما برای اینکه محافل مذهبی را گرم نگه داریم در اغلب مجالس مذهبی شرکت می کردیم در مقابل سختی و مشقت سعی می کرد که خود را فدا کند تا دیگری آسیبی نبیند. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید محمود محمدحسین پور به روایت فرزند شهید: 🔹 خیلی به بیت المال اهمیت می داد. سال ۶۱ یا ۶۲ بود، وقتی باری به کردستان برده بود و آنجا تخلیه کرد، به دلیل اینکه کامیون بیت المال خالی برنگردد به اتحادیه کامیون داران مراجعه کرد و باری را گرفت برای آوردن به تهران و ۱۰۰۰ تومان کرایه ماشین به او دادند. کمک راننده از او خواست تا آن پول را نصف کند ولی او گفت: این پول مال بیت المال است و رفت و آن پول را به شهرداری تحویل داد و حتی از شهردار تشویقی گرفت. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید قربانعلی غلامحسینی به روایت آقای حسین محمدمهدی پور دوست شهید: 🔹 شهید بزرگوار خیلی نفوذ کلام داشتند. یک شب که منافقین درب سپاه را کوبیدند تا بچه های بسیجی بیرون بیایند، شهید با منزل عبدالله کریم نیا تماس گرفت و با حرف ایشان، آقای کریم نیا گروهی از بچه‌های کاظم آباد را جمع کرد و به سپاه بابلسر آمد تا بچه های سپاه را از دست منافقین نجات دهد. او دلبستگی عجیبی به ولایت داشت. اگر از نماینده ی رهبر چیزی می شنید برایش حکم حضرت امام (ره) را داشت. یادم می آید یک بار به هر طریقی شد خود را به شهید محلاتی رساندند، به دلیل این که شهید محلاتی چندین بار به دیدار حضرت امام رفتند و از نزدیک با ایشان روبوسی کردند. شهید می گفت: همین قدر برایم بس است با کسی که با امام ارتباط نزدیک داشت، رابطه برقرار کنم. شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید حسین محبوبی به روایت مادر شهید: 🔹بعد از شهادت پسرم «رضا»، سه ماه جبهه نرفت. گفتم: حسین جان! بیا و ازدواج کن. گفت: مامان! اصرارت برای این است که به جبهه نروم؟ مطمئن باش اگر ازدواج هم بکنم، باز هم به منطقه می‌روم. بعد از این‌که ازدواج کرد، یک روز با خوشحالی به خانه آمد و گفت: مامان! اسمم برای رفتن به جبهه انتخاب شد. تا این سخنش را شنیدم، انگار کسی آب جوش را روی سرم ریخت. گفتم: جبهه!؟ جواب داد: ای بابا! من فکر می‌کردم که الان خوشحال می‌شوی. گفتم: مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. بس نیست؟ این بار تو می‌خواهی بروی؟ گفت: تو قول دادی که بعد از ازدواجم، به جبهه بروم. یادت هست؟ شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید سید کمال هاشمی به روایت پدر شهید: 🔹 آقای شجاع می خواست سید کمال را جذب سپاه کند. همیشه از شهید می خواست که به سپاه بیاید ولی او می گفت نه! یک روز آمد نزد من و گفت حاج آقا شما با او صحبت کن شاید راضی شود که به سپاه بیاید. وقتی به سید گفتم کمی فکر کرد و گفت: آقاجان طبق فرموده امام که گفتند:‌ من دست و بازوی سپاهیان را می بوسم، آیا من لیاقت دارم که امام دست و بازوی من را ببوسد؟ شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar
🔻شهید علی میرزایی به روایت پدر و‌ همسر شهید: 🔹 روزی با حضور در تظاهرات، عكس امام خمينی را در دست داشت. وقتی جمعيت به نيروهای شهربانی رسیدند، در مقابل آنها ايستادند و اين شعار را سر دادند: برادر ارتشی! چرا برادركشی. من هم که اغلب با او به تظاهرات می رفتم، می‌‌ دیدم که صدای علی و دوستانش از همه رساتر به گوش می رسد. 🔸 شب آخر، بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء، به حالت دو زانو، رو به‌ رويم نشست و از من خواست كه برای رفتنش به جبهه راضی باشم؛ چون از ناحيه چشم مجروح شده بود، پزشک به او اجازه رفتن نمی‌داد. علي آن شب به من گفت: اين آخرين باری است كه می روم. بعد تسويه­ حساب مي­گيرم و بر مي­گردم... شادی‌ارواح‌مطهرشهداصلــوات🌱 مرکزفرهنگی‌گلزارشهداءامامزاده‌ابراهیم(ع) ❣️@golzarshohada_babolsar