همه ی ما
یکروزی
یکجایی
اتفاقی رو احساس میکنیم
که فکر میکنیم اون اتفاق، بدترین چیزیست که میشد برای ما وقوع پیدا کنه..
و این فکر به ما میگه که:
- اخه چرا من؟
- اصلا منو میبینی خدا؟
- کل زندگیمون که همین کشک سابیدن تو مشکلات بود هعی :/
و...
اما این در شرایطیست که ما
در هرررر موقعیتییییی
باااید؛
باااید به این قسمت فکر کنیم که میتونست خیلی
خیلیی خیلیییی
اتفاق بدتری بیوفته.. :)
«اتفاق بدتر؟
چی میگی آقاااا دیگه مگه ازین بدترم داریم ؟
هه دلت خوشه.»
اتفاق های بدتر رو زمانی درک میکنی
زمانی حس ترس اتفاق افتادنشون رو لمس میکنی
که بتونی اول
داشته هاتو پیدا کنی!!!
که بدونی در عین بدبختی و گرفتاری ، چه نعمت هااایی دورت ریخته که تو نمیبینیش
که تو پیداشون نکردی
نعمت شمردنشون توی معیارات و توضیحاتت؟ نیست.
و اگه هست جای تأسف است برای من و تو نوعی.
اشتباهِ خوب"
«اتفاق بدتر؟ چی میگی آقاااا دیگه مگه ازین بدترم داریم ؟ هه دلت خوشه.» اتفاق های بدتر رو زمانی درک
در یک جمله:
همیشه میتونست ازین بدتر هم بشه.
پس خداروشکر!
اشتباهِ خوب"
_
وقتی کارها گره میخورد
وقتی بنبست بهوجود میاد
گاهی خدای متعال ازیکگوشهی
این بنبست یک راهی باز میکند
که هرگز وهم بشر؛
اندیشهی انسانی،
به او نرسیده بود
چنین چیزی وجود داره!
-اقای رهبر.
هدایت شده از [برادرِکوچک]
تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی!
تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی!
تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی!