اشتباهِ خوب"
_
آثارِ اضطرابِ قدیمی ام دوباره به من بازگشته است. باز هم مثلِ قدیم ، عادتم شده بازی با انگشتانی که بهشان رحم نکرده ام
و ملتهب از بابتِ کنده شدن پوست بی گناهشان هستند.. .
مدام در تلاشم که خودداری کنم و یک دفعه درست در زمانی که سوزشِ زخم های کوچک اما پر از دردشان را احساس میکنم
به خود می آیم؛
من اینکار را با خودم کرده ام؟
کِی؟
اما میبینم که باز انگار در جهانی دیگر ،
غرق در فکری دیگر
و جسمی دیگر
شده بودم .
[ کاش زمان هم با من به این جهان سفر میکرد تا گذشتِ زمانِ حقیقی ام را در خیال از دست نمیدادم ]
کاش من را از خودم بگیری.
من لایقَش نیستم .
- نامه هایی به تو² ,۲۷ آذر, Abr .
"𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
بی معرفتی حتی اگه آدمش دیگه برات مهم نباشه بازم درد عجیبی داره.
خب میدونی.. ،
دوباره این .
اشتباهِ خوب"
_
" چند ساعتی است این گوشه از صندلی نشسته ام و پا روی پا انداخته ام. برخلافِ گرمای هوای خانه ، فضایَش بسیار سرد است.. .
پس آیا لرزشِ درون دست هایم بابتِ سرمای هواست یا سرمای آدم های اینجا؟
در هرصورت در اِنحطاط و اِنحلال به سر میبرم در حالی که اُمید هم بخشی از من است همچنان .
چشم هایم خیره به برگه های بهم ریخته ی روی میز است. فکر میکنم باز باید سررسیدِ سبزِ کوچکِ داخلِ کشو را بردارم و در صفحه ی تاریخِ امروز ، چیزی بنویسم برای زمانی که نمیدانمش.
[ دنیا با تمامِ آدم هایش ،برایم از همیشه تلخ تر ، تنگ تر و کوچک تر شده است . چیزی راه نفسم را گرفته است؛ شاید بعض. و شاید هم فریاد! ]
حالا انگار کمی سبک تر شده ام.
دست زیر چانه میزنم و باز محوِ حرف های درونی ام میشوم.
هندزفری را بیشتر در آغوشِ گوشم میفشارم ؛ با اینکه چیزی از بچ بچ هایی که کنار سرم زمزمه میکند نمیفهمم؛ پس بیخیالَش!
سبز.. ،
سررسیدِ سبز را از بهترین دوستم هدیه گرفتم.. و آن روز او هم یکی عین همین را از من هدیه گرفت.
کاش او در این دفترچه ی سبزِ کوچکش ، از روز های سفیدِ پیش رویَش نوشته باشد.
از مسیرِ کوتاهِ پیادهروی کنار دانشگاهش ، از برگ ها ، خیابان ها ، مزه ها و لباس ها ؛
کاش او
فقط از عشق حرف بزند.
کاش از درد هایش چیزی ننویسد. "
- نامه هایی به تو³ , ۲۹ آذر , Abr .
"𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆"
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
آنها کجایند که میآمدند و رفتند؛ افسانهی خیابان میشدند،
خانهها را برمیافروختند،
خاک را متبرک میکردند؟
راه درازی انگار طی شدهست .
این قصه، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.
من بوی خاک را میشنوم که در پی گرمای ماست
« قصه همیشه از دل شب آغاز میشدهست . »
- محمد مختاری
ارسالیِ ممبر*
[ شب بخیر ! ]