اشتباهِ خوب"
_
" مدتی میشد بیحرکت، لبهٔ حوض ایستاده بودم، درست میانِ رفت و آمد پر سر و صدای آدمهایی که ماندنشان ثانیهای بیشتر به طول نمیانجامید. سکوت داشتم و این شاید، تنها داراییِ آن لحظهام بود.. سکوتی که هرروز بیشتر از دیروزَش از درون مرا از درد پر میکرد.
سخت بود؛ درک همه چیز برایم سخت بود. حتی فهمیدنِ اینکه با داخل حوض انداختن سکهای که در دست داشتم، چه آرزویی کنم؟
بااینکه از تهِ قلب میدانستم و باور داشتم قرار نیست سکهٔ آرزو حقیقتی داشته باشد.
سخت بود؛ همه چیز برایم سخت بود. سخت بود بفهمم دلتنگم یا دلگیر ، امیدوارم یا دلخوش ، خستهام یا بیاستفاده ؟ سخت بود بفهمم هنوز هم کسی برایم رویایی دارد؟ یا در فکر و خیالاتش آیندهام را چگونه ترسیم میکند؟
هی، انگار باز هم داشتم فکر روی فکر انباشته میکردم. دوباره نگاهی به پایین انداختم و سکهای که حالا ساعتی میشد در دست گرفته بودماش ؛
آرزو.. آرزویم چیست؟
و اگر فقط فرصت برآورده شدنِ یکی را داشته باشم، از بین آرزوهایی که نمیدانم، کدام را انتخاب کنم؟
گمان نمیکردم پروازِ جوابی را در خیالاتم ببینم پس ، سکه را بیهوا روی زمین انداختم و سمت خیابان قدم برداشتم. سکه چرخید و چرخید و مقابل پایم ایستاد ، و دستش خم شد برای برداشتنش. ایستادم ؛
+ میتونم برش دارم؟
نگاهش کردم، پسر بچهای بود با پوستی گندمی و کلاه آفتابیِ رنگ و رو رفته. خواستم لب باز کنم اما نمیدانم چهشد که تنها سری به نشانهٔ تایید تکان دادم.
برق خوشحالی در چشمانش درخشید و سریع کنار حوض رفت. دست بالا برد تا سکه را در آب بیاندازد اما لحظه ای تردید کرد و سمتم برگشت:
+ چرا خودت آرزو نکردی؟
- نداشتم.
پسرک نگاهی به سکه انداخت، به آرامی باز سمت حوض برگشت، لبهٔ حوض ایستاد و سکه را در حوض انداخت. لبخندی روی لب نداشت و خبری از آن هیجان نبود اما ، چشمهایش حالا رنگی از اعتماد داشت.
زیرلب گفت: اگه آرزوهاتو پیدا کردی، برگرد اینجا و بخاطر امروز، برای من آرزو کن.
رفتنش را تماشا کردم.. فکر میکنم آرزویی که کرد را فهمیده بودم."
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
POV: ازت متنفرم ۱۴۰۴ برای هزار بار و به هزار دلیل
POV:
و من برای بار هزارم یادم میره ریکشنای اون آدم هیچوقت اونی نیست که من میخوام و حتی برعکسه و باز با هیجان میرم پیشش و با فوش به خودی برمیگردم
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک
خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم
که این روزها چقدر سخت و دیر و دور
گذشت. "
بیخیال
واقعا قراره همیشه اینطوری پر از خشم و ناراحتی و البته حقدار باشم اما برای اثباتش نتونم کاری کنم؟
چرا فقط وقتی برای اولین بار ناراحت میشم ابرازش نمیکنم تا اینطوری یه عالمه روی هم جمع نشه که وقتی فریادش زدم کسی حقی بهم نده و درکش نکنه؟