اشتباهِ خوب"
_
" سرم رو تکیه داده بودم به پشتیِ صندلی و نگاهم خیره به قسمت کوچیکی از شیشه ی بالاییِ اتوبوس بود که از پوشیده شدن با پرده قسر در رفته بود. دستای خورشید ازون پشت سعی میکرد پرده رو کنار بکشه و احتمالا بعدش، صورت منو توی دستاش به آغوش بکشه و شاید بعدش نوازش گرمی روی گونم بکشه و منم غر بزنم: "باز این خورشیدِ لعنتی یه گوشه گیرم انداخت."
با نفسی که بیرون دادم لبخند زدم، نذاشتم تقلا کنه، پرده رو خودم کنار زدم و تمامِ وجودم روشن از نورش شد.
چشمام برای لحظهای بسته شد و اجازه دادم منو دست بگیره.
و انگار که خیالش راحت شده باشه آروم آروم دور زد و رفت و حالا ، آبیِ آسمون از قابِ شیشه پیداست.
آبیِ تمیزِ صبح..
توی گوشم زمزمهٔ [ Salvatore ] بود ، آهنگی که جز نوای قشنگ Ah A A A هیچ چیز دیگهای نداشت. –توقعی از لانا دل ری نمیرفت، جز صدای زیبا– آبی منو خیره نگه داشته بود و صدای موسیقی رو انگار تازه یادم انداخته بود.. تکیه از صندلی برداشتم، پرده رو تا نهایت کنار زدم و فقط به آسمون و ابرها نگاه کردم. محو بودن در افقی دریایی و آفتاب هم دوباره برگشت. و حالا هر ۳ بودیم؛
او عاشقِ من، من عاشقِ دیگری. "
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
" سرم رو تکیه داده بودم به پشتیِ صندلی و نگاهم خیره به قسمت کوچیکی از شیشه ی بالاییِ اتوبوس بود که ا
توقع نداشتم آخرش انقد با جملهٔ ناراحت کنندهای تموم شه
[ تو نمیدونی ولی،
گاهی با تکرار رفتار های ناراحت کنندهای که ریز و کم اهمیت دیده میشن، یه ناراحتیِ بزرگِ جمع شده ازین کوچیکا رو توی قلبِ کسی میسازی.
و چقدر بدتره اگه بعدش که این ناراحتیِ بزرگ ابراز شد، حقی بهش ندی. اونوقت هم باعث ناراحتیِ مداومش بودی هم باعث شکستن احساسش* ]
[درگذشتِ محمد کاسبی خبر تلخی بود.
۳ در ۴ و باقی سریالای گاد قدیمی با حضور اون گرم شد، یادش گرامی و روحش شاد* ]
اشتباهِ خوب"
POV: ازینکه مدام توی موقعیتایی قرارم میدن که فکر کردن بهشون، تصمیم گرفتن درموردشون، و جوابگو بودن را
POV:
امان از اون رفتار ناگهانیت که یکم بعدش باعث میشه حس یه احمق به تمام معنا رو داشته باشی.