اشتباهِ خوب"
—
نشستهای که چرا اویی که هرروزَش بی نوشتن به سر نمیشد، حالا کجاست؟
که چرا دیگر نه فقط حرفهایش، که تبریکهایش هم آرام و بیصدا و ناپیدا شده است؟
آری، ذهن و دستِ من از شور و شوقِ نوشتنهایش پر شده است..
از چه بنویسم؟
حرفهارا بزنم که به چه برسم؟
وقتی جوابِ تمامِ نامهها و نقطهٔ جملهٔ تمامِ بند های نتیجهگیری منتهی به توست؟
تویی که مرا سالهاست دور خود میچرخانی و این مِی دگر، جان به دعا و سر به فنا نمیبرد ای ساقی ..
مدام میگوید دلتنگم
مدام دل گرفته و بارانی؛
من که دیگر کار ازین دل و حرف ازین عقل نمیبرم که هردو به راهی مرا دیوانه میسازنند.
دلی که ساز دلَش به اشاره کوک است و به شماره میایستد
و سری که نقابِ دل جدا کرده و مدام از فکر میگوید ، از راهحل ، از بدیهی بودن و تدریجی بودن و روزی رسیدن به نقطهای که امروز ، رسیدم.
از دل که نه سود
ولی از عقل؟
من چه خوشحال و چه دلگیرم؛
که میداند دلم چه میخواهد و هم، میداند نظرم با عقل است و کرسیِ او گرم.
- Abr .
اشتباهِ خوب"
نشستهای که چرا اویی که هرروزَش بی نوشتن به سر نمیشد، حالا کجاست؟ که چرا دیگر نه فقط حرفهایش، که ت
[ میترسم. ]
حرفی که اینبار دل، سرش فریاد زد.
خیلیها آرزوهاشونو گم کردن
خیلیهام ، آرزوهاشون دیگه مالِ خودشون نیست
مالِ اون قلبِ سادهٔ کودکیشون ..