رنگِ دنیای آدم بزرگا رو گرفته.
رنگِ دارایی برای برازندگی
رنگِ کوتاهی..
کاش آرزوهای من و شماها هنوز زنده باشه*
اگه اسم شبِ آرزوها
شب رغائب و رغبتهاست
میدونی یعنی چی ؟
یعنی اینکه
خدای قشنگ و مهربونِ من
تنها کسی که واقعا دوستم داره و برای منه؛
آرزوهام، دستِ تو ..
یکاری کن ته ته تهِ آرزوهام ، تو وایساده باشی ..
میل و علاقهٔ قلبمو واسه آرزو کردنای اینجوری زیاد کن.
صبحمو باید با بیدار شدن از یه خواب با محتوای شوهرعمه و سپس یه پیام که یادم میندازه چقدر پیر شدم شروع کنم اخه؟
"مهم بود چگونه میخوانی و چگونه میفهمی و چگونه میبینی. آدمهای الان، میخواهند خوانده باشند؛ میخواهند برای چیدن نام کتابها و داشتنِ پر آوازههایشان لیست ارائه داشته باشند.
اکنون ، زمانی نیست که کسی حتی از خواندنِ قصهٔ شنگول و منگول و حبهٔ انگور، دنبالِ کشفِ حقیقتی و جویای فهمِ جدیدی باشد. قصههارا بیهدف ورق میزنند و برای کشمکشهای خیالیِ بین شخصیتها تنها خیالپردازیهای بیشتر میکنند ، گاه با اشک و گاه نیز با تبسم.
بی تفاوت از این موضوع که هر داستانی ساخته و برگرفته از واقعیتیست که برای تو عبرت گرفتنش مهم است، نه اینکه تنها ببینی چگونه بهم عشق میورزند و چگونه قلبهای دیگر را زخم میزنند —که اینهم مهم است، اما اهم نه— .
قوهٔ عبرتپذیری ، تجربهپذیری و نگاهِ عمیقمان به مسائلی که انگار نیازی به عمیق بودن ندارند ، از بین رفتهاست. سطحی شدهایم و با توهم دانایی پُر؛ که همین برای بسته شدن راهِ فکر کردن و درست زندگیکردنمان کافیست. -در اکثر ما انسانهای کنونی و نوعی قصه این است– "