اگه اسم شبِ آرزوها
شب رغائب و رغبتهاست
میدونی یعنی چی ؟
یعنی اینکه
خدای قشنگ و مهربونِ من
تنها کسی که واقعا دوستم داره و برای منه؛
آرزوهام، دستِ تو ..
یکاری کن ته ته تهِ آرزوهام ، تو وایساده باشی ..
میل و علاقهٔ قلبمو واسه آرزو کردنای اینجوری زیاد کن.
صبحمو باید با بیدار شدن از یه خواب با محتوای شوهرعمه و سپس یه پیام که یادم میندازه چقدر پیر شدم شروع کنم اخه؟
"مهم بود چگونه میخوانی و چگونه میفهمی و چگونه میبینی. آدمهای الان، میخواهند خوانده باشند؛ میخواهند برای چیدن نام کتابها و داشتنِ پر آوازههایشان لیست ارائه داشته باشند.
اکنون ، زمانی نیست که کسی حتی از خواندنِ قصهٔ شنگول و منگول و حبهٔ انگور، دنبالِ کشفِ حقیقتی و جویای فهمِ جدیدی باشد. قصههارا بیهدف ورق میزنند و برای کشمکشهای خیالیِ بین شخصیتها تنها خیالپردازیهای بیشتر میکنند ، گاه با اشک و گاه نیز با تبسم.
بی تفاوت از این موضوع که هر داستانی ساخته و برگرفته از واقعیتیست که برای تو عبرت گرفتنش مهم است، نه اینکه تنها ببینی چگونه بهم عشق میورزند و چگونه قلبهای دیگر را زخم میزنند —که اینهم مهم است، اما اهم نه— .
قوهٔ عبرتپذیری ، تجربهپذیری و نگاهِ عمیقمان به مسائلی که انگار نیازی به عمیق بودن ندارند ، از بین رفتهاست. سطحی شدهایم و با توهم دانایی پُر؛ که همین برای بسته شدن راهِ فکر کردن و درست زندگیکردنمان کافیست. -در اکثر ما انسانهای کنونی و نوعی قصه این است– "
اشتباهِ خوب"
" هربار مرا در اشک میخندانی..
در خجالتِ خودت آب میکنی و در عشقِ خودت تاب میدهی.
هربار که قلبم ، لمسِ مهر تورا حس میکند ، درد از تو میشود و درمان هم باور کن که از دست تو جاریست..
رنجی که برایت میکشم هربار با چایِ مهمانیات شیرین میکنی و در طعم دلتنگی آن تشنه نگهم میداری تا به هوایش باز هم به دیدارت بیایم.
هنوز نفهمیدم این چه سبک و سیاقیست که عاشقی در رسم و قاعدهٔ خانهٔ شما دارد ؟
چه رازیست که مرا گویی که چیزی خورانده باشند، سِحر میشوم.
روحم را سبک میکنی ..
خاطرم را راحت میکنی ..
غم، رنگ پریده میشود و جایش را دوست داشتنی آرام میگیرد.
نفهمیدهام هنوز من عاشقترم یا تو ؛
و نفهمیدهام چه کسی دست چه کسی را پیشتر و زودتر گرفته است..
چنگ از من است که بمانم ، یا چنگ از توست که نگهم داری ؟
دل را من به تو دادهام ، یا تو قرضش گرفتهای؟
دوستدارمَش هرچه که هست!
باز مرا به صرفِ نگاهت دعوت کن. "
- Abr .