نخفتهام ز خيالى كه مىپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست؟
نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاى سينۀ حافظ هنوز پر ز صداست
🔊😌
در شب قدر ار صبوحى كردهام عيبم مكن🍕😐
سرخوش آمد يار و جامى بر كنار طاق بود
😐😐😐
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق، درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
✏ فاضل نظری
با سروهای سبز جوان در شهر
از روز پیش وعده دیدار داشتم
دیوانگیست
نیست ؟
اینک تو نیستی که ببینی
با هر جوانه خنجر فریادی ست
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شکوه شعله خشم ستاره سوز
ای خوبتر بیا
این شعله نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفُروز!
✏ حمید مصدق