5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعر منزوی
و صدای اعجازآمیز بهروز رضوی
خدا بیامرزه هر دو عزیز رو
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش،
به روی شانهی طوفان رهاست گیسویش؛
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم؟؟
که باد از دل صحرا می آورد: [بویش]
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم!
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش؛
نشسته است کنارش کسی که می گرید،
کسی که
دست گرفته به روی پهلویش
؛هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست؟ که این [غریب] نهاده است سر به زانویش؟ کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است؛ کجای حادثه افتاده است بازویش؟؟ کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش،
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش.. کسی است وارث این دردها که چون کوه است، عجب که کوه، زِ ماتم سپید شد مویش؛ عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان، که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش؛ طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری؛
که روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش..-
فاضلنظری
گاهی ، اگر که عشق ،
تو را دستِ کم گرفت ...
تقصیر توست !
دستِ مرا کم گرفته ای ... !
| آرش شفاعی |
غمی که سبز کند خاک ناتوانم را
که شاخ و برگ دهد ساقه ی جوانم را
غمی که باد شود در میان من بوزد
و دانه دانه بریزد تمام جانم را
که دانه دانه برویم، که جنگلی بشوم
که شاخه شاخه ببینم پرندگانم را
که سبز و تازه کنم، امن و دلپذیر کنم
به قدر وسعت خود خشکی جهانم را
جهانِ گیج، جهانِ جنون، جهانِ تبر
که پله پله شکسته ست نردبانم را
جهان، بسان قطاری است، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب میگذرد.
گذارش از دل تاریک درههای ازل
به سوی دشت مهآلود و ناپدید ابد
چه میبرد؟ که چنین با شتاب میگذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
در این قطار به سر میبرند، خواهناخواه
دو ایستگاه که میدانیاش: تولّد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب میگذرد!
کنار پنجرهای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، مینگرم:
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
که هیچ پردهای از راز آن گشوده نشد -
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانهوار بر سر هیچ!
به بیپناهی انسان در این ستمبازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بیانتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا میروم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرمپویی باد،
به سردمهری ماه؛
که بیخیالتر از آفتاب میگذرد.
کنار پنجرهام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده است، میدهد هشدار:
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بیانتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی است در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بیکران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و...
آب میگذرد.