تو یک رازی "
شبیه بویِ خوب خاک
که بر لبهای باران است .
شبیه حجمی از پرواز "
که در یک پیله پنهان است
تو را دریا
به گوش صخرهها گفته .
و چشمه لحظهی جاری شدن، نام تورا گفته .
تو را ؛
با کمترین نور از کتاب باغچه شبتاب میخواند .
تو را خورشید میرقصد "
تو را مهتاب میخواند "
تو در مهمانی گنجشکهای صبح، آوازی
تو را هر لحظه میگویند ؛
اما همچنان رازی.
_تکهایازکتاب
کوه گفت:
چاره ماندن است .
در سکوت، عمر را به انتها رساندن است '
جاده گفت:
من به فکر رفتنم
تا شروعِ یک سفر شود تنم .
شالِ جاده دور کوه بسته شد
حرف جاده سالهاست
ذهن کوه را دچار پیچوتاب کرده است .
راستی ؛
کدامشان درست انتخاب کرده است؟
_تکهایازکتاب