#زخمنشدجوانہشد 😍🌱👈🏻نگاهش به سمت چهرهی حک شدهی علی بر سنگ است. با لحن غمگینی میگوید:
- اومدم اینجا از علی بپرسم، چهطوری تونست بله رو ازتون بگیره! به منم یاد بده، ... شاید منم تونستم! از این بیپرده حرف زدنش داغ میشوم. سرم را پایین میاندازم. سرش را به سمتم برمیگرداند:
- اونكه جواب نمیده، لااقل خودتون بگین! كمی به سمتم خم می شود:
- بهار خانم! ... خواهش میكنم بگین! ... چهطوری میتونم ازتون بله بگيرم؟! قلبم چنان میتازد كه نفسم را میبرد. چادر را در دستان عرق كردهام چنگ میزنم و جملهها را در سرم ردیف میكنم...
https://eitaa.com/joinchat/453312565Cad8008b0ac