در گذر ایام، هر چه بر صفحهی عمر نگاشتهاند، جز غباری بر باد نپاییده است. روزگار، چون آیینهای بیرحم، سیمای حقیقت را عریان مینمایاند و هیچ دستی را توان پوشاندن آن نیست. انسان، با همهی تمنّا و تلاش، در نهایت رهروی است که بر جادهای بیانتها گام میزند، بیآنکه بداند مقصد کجاست.
در خلوت اندیشه، چنین مینماید که هر لذّتی سایهای از اندوه در پی دارد و هر روشنی،قرین ظلمتی ناگزیر است.چه بسا خندهها که از دل شکسته برخاسته، و چه بسیار اشکها که پردهی اسرار را شفافتر ساخته است.
پس شاید راز ماندگاری، نه در یافتن گنجی پنهان، که در شنیدن زمزمهی خاموش زمان نهفته باشد؛زمزمهای که جز در سکوت شبانگاه،گوش جان را یارای شنیدنش نیست.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
24𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025
گاه آدمی خسته میشود،نه از راهی که پیموده،بلکه از بار اندیشهای که بر دوش دارد.دل میخواهد اندکی آرام گیرد،امّا جهان،بیوقفه به گردش خویش مشغول است و به اندوه یک فرد وقعی نمینهد.اشک،بیآنکه مجال گیرد،بر گونه میلغزد؛زیرا زبان،تابِ گفتنِ آنچه در دل نهفته است ندارد.
انسان در پی پناهی است؛پناهی که نه در کلام،که در فهمیدن نهفته است. چه بسا یک نگاه،یک حضور خاموش،توان آن دارد که بارِ هزاران درد را سبک کند. امّا چون این همراهی اندک است، تنهایی همچون سایهای پایدار بر جان آدمی مینشیند.
بدان که اگر دلت به تنگ آمده و اشکت بیاجازه جاری میشود،گناهی بر تو نیست؛این طبیعت دل است که گاه زیر فشار روزگار،چارهای جز گریستن نمیشناسد و همین گریه،گواهی است بر زنده بودن قلبت،که هنوز میتپد و هنوز میخواهد ادامه دهد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
25𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025