پنجره نیمهباز بود و نسیم خنک،پرده را آرام تکان میداد.دختر بر صندلی چوبی نشسته بود و کتابی در دست داشت که کلماتش بویی غریب میدادند؛
بویی میان خواب و بیداری.هر صفحه که ورق میخورد،گویی اتاق اندکی تغییر میکرد؛دیوارها کمی دورتر میرفتند، سایهها شکل دیگری به خود میگرفتند و چراغ روی میز نورش را چونان هالهای لرزانتر میپراکند.
چشمان او عمیقتر میشدند،انگار که به درون کتاب کشیده میشد.
کلمات،دیگر کلمه نبودند؛درخت میشدند راه میشدند،صدای کسی میشدند که از دل سطرها او را صدا میزد.لحظهای چشم برداشت اتاق همان اتاق بود،اما حس کرد چیزی در این میان جابهجا شده است؛چیزی کوچک اما بینام که حالا هوا را سنگینتر کرده بود.
کتاب بسته شد،امّا احساس پایان نبود؛ بلکه آغازی بود آغاز حضوری نامرئی که از پسِ کلمات به اتاق قدم نهاده بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
3𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
مرکوری هر دفعه یه درامای جدید خبریه ؟
به خدا اگه بدونم😂دراما پشت دراما
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
⊱┄ׄ━ׅ┄⊰ɢʀᴀʏ ᴡʜɪꜱᴋᴇʏ⊱┄ׅ━ׄ┄⊰
ما که نداشتیم شما بفرستین واسه اونی که لایق شنیدن این حرفا از سمت توعه:)