eitaa logo
𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
138 دنبال‌کننده
956 عکس
350 ویدیو
3 فایل
𔖑┋𝗪𝗛𝗜𝗦𝗞𝗘𝗬 𝗘𝗬𝗘𝗦,𝗕𝗥𝗢𝗪𝗡 𝗛𝗔𝗜𝗥... 𔖑┋𝗔𝗗𝗩𝗘𝗡𝗧:2025/09/01
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی از کافی نبودن حرف میزنی و بهم گفتی《من حتی نمیدونم چرا ازم خوشت میاد》میخوام بزنم تو دهنت بگم کوری؟
چشمهایش میان دو مردمک تیره او گره خورد.سکوتی از جنس سخن های ناگفته که فقط خودش توانایی خواندن و درکش را داشت. دستم را میان رشته های خوشرنگ او بردم.اگر میگفتند خدا نیست،پس چگونه چنین فرشته‌ ای در راس نگاهم بود؟چه کسی توانایی خلق چنین شاهکاری را داشت؟ هیچ چیزی قابلیت توصیف او را نداشت.نت های گوش نواز؟طراحی های روی بوم؟چه چیز میتوانست از زیبایی الهه ای بگوید که تک به تک جزئیاتش از عشق و ملاحت لبریز بود... با ترس از شکست های قبلی و صدایی زمزمه وار پرسیدم:میدونی که چقدر آسیب دیدم و ممکنه ناخودآگاه بهت آسیب بزنم؟یا احساساتت رو جریحه دار کنم؟ به آرامی سر تکان میدهد و نفس حبس شده اش در سینه را بیرون میدهد:احساساتم را جریحه‌دار کنی؟ من...من فکر می‌کنم همه پتانسیل اینو دارند که به هم آسیب بزنند. او به آرامی اعتراف می‌کند و در چشمانم چیزی می‌جوید:اما با تو...احساس می‌کنم میتونم اعتماد کنم و درکت کنم و اینو بهت ثابت میکنم.شاید بتونیم در تمام این مدت از هم حمایت کنیم. دستم را به لب‌هایش نزدیک می‌کند و بوسه‌ای آرام روی بند انگشتانم میزند:به‌علاوه، حتی اگر برای همیشه دوام نیاورد،داشتن لحظاتی مثل این،با تو...همین لحظه برای من کافیه و تا ابد قراره با فکرش لبخند بزنم. هنوز مردد هستم:چرا من؟تو از من خوشت میاد؟ با اشتیاق سر تکان می‌دهد و لب‌هایش را با حالتی عصبی می‌لیسد:چرا؟چون من به تو اهمیت می‌دم...عمیقا و بیشتر از هر کسی که مدت‌هاست به او اهمیت دادم. دستم را می‌گیرد و روی قلبش که تند می‌زند می‌گذارد:اینو حس می‌کنی؟ همه‌اش به خاطر توعه •𝑯𝒀𝑼𝑵 1 𝑨𝒖𝒈𝒖𝒔𝒕 2025
در گوشه‌ی تاریک بار،چراغی زرد و کم‌رمق بر میز چوبی می‌تابید.جام ویس_کی در دست بود و مایع کهربایی‌اش،در نور لرزان همچون آتشی خاموش می‌درخشید.سکوتِ درون،از صدای موسیقی آرامِ پس‌زمینه هم سنگین‌تر بود. جرعه‌ای نوشیده شد؛تلخی‌اش نخست بر زبان نشست اما اندک اندک به گرمایی آرام در سینه بدل گشت.در همان لحظه،تنهایی شکل دیگری گرفت؛ نه به صورت زخ_می عمیق،بلکه همچون همدمی خاموش که در سکوت،آدمی را همراهی می‌کند. سایه‌ها بر دیوار می‌لغزیدند و بوی چوبِ کهنه با عطر ویس_کی درهم می‌آمیخت. هیچ‌کس در آن لحظه نبود، جز خاطره‌هایی که یکی‌یکی بر ذهن هجوم می‌آوردند... خاطره‌هایی از خنده‌هایی که دیگر نیستند و نگاه‌هایی که حالا تنها در یاد زنده‌اند. و شاید حقیقت این بود: در بارهای نیمه‌تاریک،جام‌ها چیزی جز بهانه‌ای برای گفت‌وگو با تنهایی خویش نیستند. •𝑯𝒀𝑼𝑵 28𝑺𝒆𝒑𝒕𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025