جدی نمیگیرم.نه هیچ اتفاقیو نه هیچ آدمیو
آخرین بار که اینکارو کردم چهار سال زندگی نکردم.
_HYUN
ذهن و قلبم بین دوتا فرضیه یکبار انجامش بده زمان زندگی کمه و ولش کن زندگی ارزش نداره گیر کرده.
_HYUN
من عشقمو نسبت بهت از دست ندادم.فقط ساکتش کردم.سرزنشش کردم و گفتم خفه میشی،سکوت میکنی و حق ابراز نداری.
میدونم که اگه همون عشق سرکوب شده رو دوباره نوازش کنم و بهش مثل یه دختربچه نوپا پر و بال بدم بازم میاد سمتت و عشق بیشتری بهت میده.
_HYUN
شب سنگین و پرابهام بود.چراغ نیمسوخته در اتاق میلرزید و سایهها بر دیوار چونان اش_باح گذشته میجنبیدند.هر خاطره از تو همچون پیکری بیجان در گوشهای افتاده بود؛ خاطراتی که روزگاری نفس میکشیدند و اکنون باید به دست من به خاک سپرده میشدند.
دستی پنهان درونم خن_جری برداشت نه برای کش_تن تو؛که برای بریدن بندهایی که هنوز مرا در زنجیر نگاه میداشت.هر تصویر،هر خنده،هر لمس،با ضر_بهای خاموش در تاریکی از میان میرفت.قت_لِ خاطرات،آرام اما بیرحم بود؛قت_لی که قربانیاش نه تو، که یادهای تو بودند.
پس از آن سکوتی سنگین تر بر اتاق فرود آمد.تنها ردّی خو_نین بر کاغذهای ذهن مانده بود؛نشانی از مر_گی که هیچ کس جز من شاهدش نبود و من دانستم:
رهایی،گاه در دل جنایتی خاموش است؛ جنا_یتی علیه گذشتهای که سالها بر من فرمان رانده بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
8𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025