𖥨┈𝙂𝙧𝙖𝙮 𝙬𝙝𝙞𝙨𝙠𝙚𝙮⃝
این بیکلام برای دیروز ساخته شده بود اما الان بشنوید.حس یکسانی نداره ولی هرکسیو به روش خودش غرق میکنه.
شاید برای قبل خواب امشب...
در عمارت بلند با پنجرههای بلندتر،دختری از خاندانِ قدیم در خلوت بالاخانهاش نشسته بود.جامهای از حریر سیاه بر تن داشت و در دستانش،گُلی بود که چون رؤیایی ناممکن مینمود. رزهایی دو رنگ؛نیمی سفید و نیمی سیاه.
سپیدیِ گل،یادآور روزهای بیگناهی او بود و سیاهیاش،نشانی از رازی که در میان سایههای این قصر پنهان مانده بود.هیچکس نمیدانست چه نگاهی در چشمان او سنگینی میکرد؛نگاهی که گویی هزار وعده و یک خیانت را در خود نهان داشت.
دختر با وقاری خسته،گل را به لب نزدیک کرد اما نه برای بوییدن بلکه برای شنیدن...
میگفتند رزها با او سخن میگویند.از گذشتهای که بر خو_ن و شکوه بنا شده است.در سکوتِ تالار،زمزمهای شنیده میشد.شبیه نغمهای که از لایِ دیوارهای قدیمی عبور میکند.
آن شب،پیش از طلوع،خادمان تنها همان رز را بر میز یافتند؛سفید و سیاه،اما اینبار خشکیده چون دختری که در تصویر قاب لبخندش هنوز باقی بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025