در عمارت بلند با پنجرههای بلندتر،دختری از خاندانِ قدیم در خلوت بالاخانهاش نشسته بود.جامهای از حریر سیاه بر تن داشت و در دستانش،گُلی بود که چون رؤیایی ناممکن مینمود. رزهایی دو رنگ؛نیمی سفید و نیمی سیاه.
سپیدیِ گل،یادآور روزهای بیگناهی او بود و سیاهیاش،نشانی از رازی که در میان سایههای این قصر پنهان مانده بود.هیچکس نمیدانست چه نگاهی در چشمان او سنگینی میکرد؛نگاهی که گویی هزار وعده و یک خیانت را در خود نهان داشت.
دختر با وقاری خسته،گل را به لب نزدیک کرد اما نه برای بوییدن بلکه برای شنیدن...
میگفتند رزها با او سخن میگویند.از گذشتهای که بر خو_ن و شکوه بنا شده است.در سکوتِ تالار،زمزمهای شنیده میشد.شبیه نغمهای که از لایِ دیوارهای قدیمی عبور میکند.
آن شب،پیش از طلوع،خادمان تنها همان رز را بر میز یافتند؛سفید و سیاه،اما اینبار خشکیده چون دختری که در تصویر قاب لبخندش هنوز باقی بود.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
13𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
یه مسئله ای هست دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارم؛
تک تک شماهایی که اینجایین اولا خیلی برام باارزشه و واقعا از این بابت خوشحالم✨
یچیزیو واقعا دلی دارم میگم اونم اینکه اگه یک درصد احساس میکنید زمانتون عمرتون و حتی شده یک ثانیه با ارزشتون اینجا تلف میشه موندنتون شاید به صلاح خودتون نیست و بهتره لفت بدین.گاهی اتفاقات روزم گاهی احساساتم گاهی متنام فقط بخاطر دل خودم و بعدش واسه اینکه یه حسی براتون ایجاد کنم اینجاست.دوباره تاکید میکنم اگه احساس تلف شدن رو اینجا یا هرجای دیگه ای دارید دست خودتونه که نگهش دارید یا نه...;)
خواستم از ته قلبم این مسئله رو بیان کنم★
_HYUN