همهچیز آبی بود.نه آبیِ روشنِ آسمان، بلکه آبیِ عمیق و سنگین...
همان رنگی که میان رؤیا و تاریکی پنهان میشود.دریا آرام مینمود،اما در دلش چیزی میجنبید؛رازی که تنها موجها از آن آگاه بودند.
نسیمی سرد بر سطح آب میلغزید و انعکاس ماه را میلرزاند.چنان که گویی خودِ آسمان از یاد گذشتهای میگریزد. صدای موجها همانند نفسهای آهستهی کسی بود که میان خواب و بیداری،نامی را در ذهن زمزمه میکند.
در افق،خطی ناپیدا میان آب و آسمان گم شده بود.جایی که هیچکس نمیدانست دریا پایان مییابد یا آغاز میشود و در آن رنگ بیانتها،حس غریبی جاری بود:
حسِ دلتنگی برای چیزی که هرگز نبوده، و درعینحال همیشه حضور دارد.
آبی،رنگِ خاطره است؛رنگِ سکوتِ دریا، پیش از آنکه راز خود را بر کسی فاش کند و شاید همین است که هر بار به اقیانوس مینگری...
در خودت فرو میروی،بیآنکه بدانی دریا تو را مینگرد،همانقدر آرام، همانقدر مرموز.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
14𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
اما یه روز دلتنگ میشی.بدجور،عمیق،غیرقابل تحمل...
برای توجهم،صدام،حسودی کردنام،غر زدنام،لوس شدنام،گرفتن دستات،بغل هام،گریه هام،اخمام،خنده هام،نگاهم...
تو دلت تنگ میشه چون من اون موقع اونقدرام آدم بدی نبودم.
_HYUN