همهچیز آبی بود.نه آبیِ روشنِ آسمان، بلکه آبیِ عمیق و سنگین...
همان رنگی که میان رؤیا و تاریکی پنهان میشود.دریا آرام مینمود،اما در دلش چیزی میجنبید؛رازی که تنها موجها از آن آگاه بودند.
نسیمی سرد بر سطح آب میلغزید و انعکاس ماه را میلرزاند.چنان که گویی خودِ آسمان از یاد گذشتهای میگریزد. صدای موجها همانند نفسهای آهستهی کسی بود که میان خواب و بیداری،نامی را در ذهن زمزمه میکند.
در افق،خطی ناپیدا میان آب و آسمان گم شده بود.جایی که هیچکس نمیدانست دریا پایان مییابد یا آغاز میشود و در آن رنگ بیانتها،حس غریبی جاری بود:
حسِ دلتنگی برای چیزی که هرگز نبوده، و درعینحال همیشه حضور دارد.
آبی،رنگِ خاطره است؛رنگِ سکوتِ دریا، پیش از آنکه راز خود را بر کسی فاش کند و شاید همین است که هر بار به اقیانوس مینگری...
در خودت فرو میروی،بیآنکه بدانی دریا تو را مینگرد،همانقدر آرام، همانقدر مرموز.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
14𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
زمان،میانشان دیوار کشیده بود؛دیواری از فاصله از روزهای خاموش و نامههایی که هرگز نوشته نشدند.با اینهمه،هر بار که نگاهشان در ازدحامِ جهان به هم میافتاد،گویی تمامِ آن فاصله فرو میریخت.
او لبخند نمیزد،اما در چشمانش روشناییِ ناگهانی موج میزد؛نوری کوتاه،درست شبیه برقِ سپیده بر دریا...
و او مردی که سالها نامش را در دل تکرار کرده بود،ناگاه حس میکرد جهان کوچکتر میشود تا جایی که تنها آن دو در آن باقی میمانند.
سکوت میانشان چیزی میگفت که واژهها از گفتنش عاجز بودند.نه سلامی، نه سخنی؛تنها نگاهی که وعدهای از آرامش در خود داشت،وعدهای که شاید هرگز عملی نشود اما بودنش کافیست تا روز را روشنتر کند.
آری!گاه عشق در نبودن معنا مییابد و دیدار،تنها لحظهایست برای بهیاد آوردنِ همهی آن دلتنگیهای خاموش و چه لذتی در این لحظه هست؛لذتِ دردناکی که از جنسِ امید است،مثل لبخندی که میدانی ادامه ندارد،اما نمیتوانی از آن چشم برداری.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025