زمان،میانشان دیوار کشیده بود؛دیواری از فاصله از روزهای خاموش و نامههایی که هرگز نوشته نشدند.با اینهمه،هر بار که نگاهشان در ازدحامِ جهان به هم میافتاد،گویی تمامِ آن فاصله فرو میریخت.
او لبخند نمیزد،اما در چشمانش روشناییِ ناگهانی موج میزد؛نوری کوتاه،درست شبیه برقِ سپیده بر دریا...
و او مردی که سالها نامش را در دل تکرار کرده بود،ناگاه حس میکرد جهان کوچکتر میشود تا جایی که تنها آن دو در آن باقی میمانند.
سکوت میانشان چیزی میگفت که واژهها از گفتنش عاجز بودند.نه سلامی، نه سخنی؛تنها نگاهی که وعدهای از آرامش در خود داشت،وعدهای که شاید هرگز عملی نشود اما بودنش کافیست تا روز را روشنتر کند.
آری!گاه عشق در نبودن معنا مییابد و دیدار،تنها لحظهایست برای بهیاد آوردنِ همهی آن دلتنگیهای خاموش و چه لذتی در این لحظه هست؛لذتِ دردناکی که از جنسِ امید است،مثل لبخندی که میدانی ادامه ندارد،اما نمیتوانی از آن چشم برداری.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
هوا بوی غروب میداد و آسمان با نوارهایی از نارنجی درخشان میسوخت.نور بر دیوارها میلغزید و بر چهرهی جهان،نرمیِ اندوهی شیرین مینشاند.هیچ ساعتی از روز چنین نیست.تنها آن لحظهی کوتاه،پیش از خاموشیِ خورشید که رنگِ نارنجی فرمانروایی میکند.
در آن روشنایی نیمهخسته،آدمی چیزی از خویشتن را بازمییابد.دل میخواهد سخن بگوید اما واژهها در گلوی نور حل میشوند.نارنجی،رنگِ دلهاییست که هم میخواهند بمانند هم میدانند باید بروند.
نسیمی میوزد،پرده میجنبَد و فنجان نیمهگرم بر میز میماند؛همان فنجانی که صبح پر از امید بود و اکنون طعمِ پایان دارد.اما چه باک که در هر پایانِ نارنجی،نوایی از آغاز پنهان است؛نوایی که تنها دلهای بیدار آن را میشنوند.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025