هوا بوی غروب میداد و آسمان با نوارهایی از نارنجی درخشان میسوخت.نور بر دیوارها میلغزید و بر چهرهی جهان،نرمیِ اندوهی شیرین مینشاند.هیچ ساعتی از روز چنین نیست.تنها آن لحظهی کوتاه،پیش از خاموشیِ خورشید که رنگِ نارنجی فرمانروایی میکند.
در آن روشنایی نیمهخسته،آدمی چیزی از خویشتن را بازمییابد.دل میخواهد سخن بگوید اما واژهها در گلوی نور حل میشوند.نارنجی،رنگِ دلهاییست که هم میخواهند بمانند هم میدانند باید بروند.
نسیمی میوزد،پرده میجنبَد و فنجان نیمهگرم بر میز میماند؛همان فنجانی که صبح پر از امید بود و اکنون طعمِ پایان دارد.اما چه باک که در هر پایانِ نارنجی،نوایی از آغاز پنهان است؛نوایی که تنها دلهای بیدار آن را میشنوند.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
رنگِ یاسمن،رنگِ آرامشِ دل است؛آنگاه که غبارِ روزگار فرو مینشیند و جان در خویش سکوت میکند.
رنگی است نه به تندیِ شوق،نه به سردیِ غم...
میانِ میانِ هر دو،چنان که میانِ شب و سپیده،نغمهای نرم پنهان باشد.
یاسمنی،بوی مهربانی دارد؛
بوی دستی که بیکلام،دل را نوازش میکند.
رنگِ کسانی است که در خروشِ جهان،
بیآنکه فریاد زنند،آرام میدرخشند.
و چه خوش آن دل،
که رنگِ یاسمنی گیرد؛
دلِ آرام،دلِ صبور،دلِ عاشقِ خاموش.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
17𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025