هوا بوی غروب میداد و آسمان با نوارهایی از نارنجی درخشان میسوخت.نور بر دیوارها میلغزید و بر چهرهی جهان،نرمیِ اندوهی شیرین مینشاند.هیچ ساعتی از روز چنین نیست.تنها آن لحظهی کوتاه،پیش از خاموشیِ خورشید که رنگِ نارنجی فرمانروایی میکند.
در آن روشنایی نیمهخسته،آدمی چیزی از خویشتن را بازمییابد.دل میخواهد سخن بگوید اما واژهها در گلوی نور حل میشوند.نارنجی،رنگِ دلهاییست که هم میخواهند بمانند هم میدانند باید بروند.
نسیمی میوزد،پرده میجنبَد و فنجان نیمهگرم بر میز میماند؛همان فنجانی که صبح پر از امید بود و اکنون طعمِ پایان دارد.اما چه باک که در هر پایانِ نارنجی،نوایی از آغاز پنهان است؛نوایی که تنها دلهای بیدار آن را میشنوند.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
16𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025