قصر بر بلندای تپهای فراموششده ایستاده بود. با پنجرههایی رو به مه و آسمانی بیماه.شب،همچون پردهای سنگین بر تالارها افتاده بود و تنها نورِ شمعی لرزان بر چهرهی دختری میتابید که در سکوت،به جهانِ پایین مینگریست.
او زیبا بود؛زیباییاش از جنس نور نبود،از جنس سایه بود.همان سایهای که درونِ هر نوری کمین دارد.پوستش چون مرمرِ سرد میدرخشید و چشمانش،عمیق و تیره؛یادآور شبهایی بود که پایان ندارند.
میگفتند هیچکس نتوانسته در برابر نگاهش بایستد؛چون در آن نگاه،رازی پنهان بود.عطشی آرام و بیپایان...
اما او خود از آن عطش میترسید.
تشنگیِ بیمرز برای احساسی که هرگز سیراب نمیشد.
قصر،زند_انِ او بود؛پناهگاهی از جهان و از خویشتن.در هر آیینهای که مینگریست،تصویرش نیمی حضور بود و نیمی غیاب.صدای گامهایش در تالارها میپیچید.چون نوایی از گذشته و در هر طنین،اندکی اندوه،اندکی فری_ب و اندکی تمنّا...
هر که او را دیده بود،دیگر آرام نگرفت؛ زیرا زیباییِ او نه برای دوست داشتن، بلکه برای یاد کردن آفریده شده بود.
یادِ دختری که در بلندترین قصرِ تاریکی، جاودانه بیدار است.
میانِ عشق و عطشی که هیچگاه پایان نمییابد.
•𝑯𝒀𝑼𝑵
21𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓2025
من دراماهایی که امروز تجربه کردم و ادمایی که دیدمو واسه کی تعریف کنم آخه:)لطفا....بیا