تو بعدها مرا به یاد خواهی آورد؛
مرا که اگر برای همه تب_ر بودم،برای تو شاخهی نازُک و تازهی درختی جوان بودم.
روزای خوب من خلاصه میشد تو خندههای از ته دل تو و حال خوب و بدم؛متصل بود به قلب و حال خود شخص تو.
انگیزه بودنم مثل گلی توی وجودت و دلیل امیدم به فردا های مبهمِ زندگیم؛وجود تو. پس امیدِ من،میشه به خاطر من هم که شده بمونی و نذاری گلِ زیبای وجودت پژمرده شه؟
ولی قبول کنید یا نه اصلیه همونی بود که اول کاری بی دلیل ازش متن_فر بودیم و بعد عاشقش شدیم.اون موندگار تر بود.
اونی که از اول عاشقش شدی؛آره همون!
یجای کار میلنگه...