تو بعدها مرا به یاد خواهی آورد؛
مرا که اگر برای همه تب_ر بودم،برای تو شاخهی نازُک و تازهی درختی جوان بودم.
روزای خوب من خلاصه میشد تو خندههای از ته دل تو و حال خوب و بدم؛متصل بود به قلب و حال خود شخص تو.
انگیزه بودنم مثل گلی توی وجودت و دلیل امیدم به فردا های مبهمِ زندگیم؛وجود تو. پس امیدِ من،میشه به خاطر من هم که شده بمونی و نذاری گلِ زیبای وجودت پژمرده شه؟
ولی قبول کنید یا نه اصلیه همونی بود که اول کاری بی دلیل ازش متن_فر بودیم و بعد عاشقش شدیم.اون موندگار تر بود.
اونی که از اول عاشقش شدی؛آره همون!
یجای کار میلنگه...
باران آرام روی سنگفرش میچکد و هوا بوی خاکِ خیس دلتنگی میدهد.یادم میآید آن شبی را که برای رفتنت گریه کردم؛شبی که خیابانها خالی بود و فقط صدای قدمهایم با هقهق گره میخورد. تمام شهر انگار با من گریه میکرد؛چراغهای لرزان،آسمان گرفته و باد سردی که انگار خبر رفتنِ تو را از قبل میدانست.
اما حالا…
دیگر هیچچیز تکانم نمیدهد.نه باران،نه خیابانهای پر از خاطره و نه حتی اسم تو. آن دلِ نرمی که برای بودنت میتپید،زیر همان باران یخ زد.گریههایم خشک شد و چیزی در من خاموش شد و رفت؛مثل کبریتی که در میان طوفان میسوزد و تمام میشود.
من از دل همان شب خیزانِ بارانی بیرون آمدم.اما نه مثل قبل…
به انسانی تبدیل شدم که دیگر نمیشکند، نه از رفتنها،نه از خاطرهها.
حالا فقط باران میبارد و من از پشت شیشهی خاکستری شهر نگاهش میکنم؛
بیاحساس،بیصدا،مثل سایهای که یاد گرفته دیگر برای هیچکس آب نشود.
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
21𝑵𝒐𝒗𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓2025