یکم قبل از دور تو خیابون دیدمش خیلی سرگردون بود و جوری اخم کرده بود و دستاشو تو جیب هودیش فرو کرده بود که انگار هیچکسو نمیبینه.قدماشو تند کرده بود نوک بینیش از سرما سرخ شده بود.عینکش هم مانع توجه من نسبت به گره ابروهاش نمیشد.اون حالش خوب نیست و من بی عرضه تر از اینم که بخوام کمکش کنم:)))
اون؟
یهویی تبدیل شد به کسی که گوشی دست نمیگیره دیر سین میکنه و اگه بهش اهمیت ندی براش مهم نیست و جواباش کوتاه و سرده.
بعضی وقتا به خودم میگم:
لعنتی چقد خوب نقش بازی میکنی حتی منم نفهمیدم چقدر حالت بده
از بعضی آدما انقدر دور میشی که باورش سخته یک زمانی تموم خندیدنات و
حرف زدنات و شب و روزت باهاشون گذشت.