جام شیشه ای و مایع کهربایی که در تاریکی میدرخشد،تنها منبع نور این روزهای من است.
دود غلیظ سیگار که تمام اکسیژن اتاق کوچکم را به هوایی مسموم تبدیل کرده را به داخل ریه هایم میفرستم.چشمهایم میسوزد.آنها را محکمتر به هم فشار میدهم تا قطره اشکی که در حال شکل گرفتن است را به طرز مسخره ای از هیچکسی مخفی کنم.
ماهیچه بیقرار داخل سینه ام را احساس میکنم که چگونه با بیچارگی میکوبد و در تلاش برای زنده نگه داشتن جسم بی خاصیتم است.
موهایم نامرتب روی پیشانه ام پخش شده و با خیسی عرق حاصل از گرمای بی انتهای بدنم،تصویری سردرگم ایجاد کرده است.
احساسات مختلف دور سرم میچرخند و فضا را غیرقابل تحمل میکنند.
کلافگی،خانه به دوش بودن،غم،رهایی و بی عدالتی...
قوس بیجانی را که روی لبهای خشکم نقش بسته بود را برای لحظه ای فرو میخورم.
سردرد و سنگینی سینه ام دوباره بر من چیره میشود.
در افکارم غرق میشوم.گناه من انسان بودن و وجود داشتن است.بی عدالتی و جنگیدن های بدون نتیجه...
مایع خوشرنگ را مینوشم و پخش شدن تلخی لذت بخشش را در گلو و سینه ام احساس میکنم و چشمهایم دوباره روی هم میروند.این بار برای خوابی ابدی...
𑜶𝑹𝑨𝑰𝑶𝑵
12𝑴𝒂𝒓𝒄𝒉2026