واقعا وقتی کار زیادی نمیتونم بکنم احساس پوچی و بیهودگی میکنم
اقا!
من الان باید نقاشی بکشم و راحت زبان بخونم و کارامو بکنم و حتی پاشم برم برقصم!
هی با احتیاط اینطور اونطور شدن داره عذابم میده!
میخوام جنگولک بازی در بیارم نمیشه:)))
تنها کار مثبتم پا شدن و چرخیدن و یه ذره زر زدن و دوباره تلپ شدن روی تخت و نوشتنه حوصله ادمام ندارم
🎭... Aurora.Mikaelson.
"نجواهای بلک ورث" . . Part3:-آرام نفس بکش-
رویا با صدای قطرات آبی شروع شد که روی سنگهای مرطوب میچکید. رز خودش را در راهرویی تاریک و نمور یافت؛ جایی که بوی خفگیآور رنگ روغن و خاک کهنه هوا را پر کرده بود. دو کودک، یکی پسربچه ای با چشمهای نگران و دیگری دخترکی با چهرهای پریدگی و موهای سیاه، روی زمین سنگی نشسته بودند. پسرک با تکهای زغال خردشده، خطوط کجی روی دیوار میکشید و دخترک با دقت به دستهای او زل زده بود. هیچ نوری از هیچ پنجرهای نمیتابید؛ جهانِ آنها فقط همین راهرو بود. پسرک زیر لب زمزمه کرد: «امروز چه روزیه لونا؟» و دخترک با لحنی که اصلا شبیه به یک کودک هفتساله نبود، پاسخ داد: «روزِ دویست و چهار و پنجم تاریکی... فلیکس.... مثل دیروز.»پسرک به سمت او برگشت و دستان سیاهش را به گونه دخترک کشید،تا بلکه غم را از نگاه او پاک کند:«منظورت..روز...دویست و چهل و پنجمه؟» دخترک با مکث کوتاهی جواب داد:«مگه مهمه وقتی خورشید خانم دیگه اینجا نمیتابه؟»پسرک او را در آغوش گرفت اما دخترک بغض کرد.ناگهان،صدایی محو از ردپایی خطرناک از دور شنیده شد.هر دو سرشان را با شتاب برگرداندند.پسرک بلافاصله دختر را از سر جا بلند کرد و او را به سمت گوشه ی دنج راهرو هل داد:«برو..برو.برو اونجا.پدر الان میاد!» و خودش هم پشت سرش دوید. آنها در گوشه ترین گوشه ی آنجا، در آغوش هم فرو رفتند، انگار تنها سپرشان در برابر دیوارهای سنگین عمارت، همان پیکرهای کوچک و لرزانشان بود....
.
.
رز با جهش از خواب پرید. نفسنفس میزد و پیشانیاش از عرق سرد خیس شده بود. نگاهش به الکساندر افتاد که هنوز کنار شومینه خاموش تکیه داده بود. چشمان الکساندر باز بود؛ او تمام مدت بیدار مانده بود و تاریکی را میکاوید. با دیدن چهره آشفته رز، لحن بیخیال همیشگیاش را بازیافت و گفت: «صبحدم مبارک خانم محقق. ظاهرا رویاهای این عمارت هم دستکم از کتابهای داستانش ندارن.چی دیدی که اینقدر آشفته ای؟»
رز دستش را روی سینهاش گذاشت، سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند و زمزمه کرد: «.... یه خواب عجیب بود. دو تا بچه... توی تاریکی.اسم هاشون..اسم هاشون..!یادم نیست...»
الکساندر لبخند کوتاهی زد، کتش را از دور رز برداشت و گفت: «فعلا خوابها بماند برای بعد. تاریکی رفته، و نور روز بالاخره اومده تا ببینیم این شاهکار معماری چه شکلیه.»
آنها بعد از یک خوراکی خشک و معمولی، شروع به گشت زدن در عمارت کردند. با روشن شدن هوا، تناقضات هوشمندانه و عجیبی از بنا برملا شد. رز دوربین سنگینش را به دوش انداخته بود و از گوشه و کنار عکاسی میکرد، در حالی که الکساندر با دفتری کوچک، سوژهها را یادداشت میکرد.
چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد، هندسه آشفته ساختمان بود. روی دیوارهای برخی تالارها، قابهای پنجرهای ساخته شده بود که به جای نمای بیرون، فقط دیوار آجری مطلق پشتشان قرار داشت؛ پنجرههایی بدون آفتاب. در گوشهای دیگر، شومینه گرانقیمت مرمرینی قرار داشت که هیچ دودکشی برای آن طراحی نشده بود. همهچیز ظاهری اشرافی داشت، اما وظیفه کاربردیاش سلب شده بود. انگار بنا را فقط برای نمایش دادن ساختاری از یک خانه واقعی ساخته بودند، نه برای زندگی کردن.
رز حین ثبت فریمها گفت: «الکس... این قابها فقط تزیینی نیستن. انگار یکی سعی کرده ادای یه خونه واقعی رو دربیاره، اما یادش رفته پنجره برای دیدن خورشیده.» الکساندر مدادش را روی کاغذ حرکت داد و بیتفاوت پاسخ داد: «یا شاید خورشید چیزی بوده که صاحب خونه اصلا اعتقادی به وجودش نداشته.هرچند واقعا تو این مورد برای خرابی بافت ساختمون و وارد شدن نور شانس آوردیم.»
رز سری تکان داد و ادامه داد:«میکائیل و کامیلا هیچوقت نور خورشید رو ندیدن، برای همین چشم هاشون خیلی حساس بود.نور چراغ طولانی میتونست حتی باعث کوری موقتشون بشه. اوه... اون موجود چندش... چطور تونست با بچه های خودش این کارا رو بکنه؟»
الکساندر در حالی که در راهرویی راه میرفت، آرام گفت:«وقتی از یه نقطه رد بشی، دیگه نمیتونی دوست و دشمنت رو بشناسی.»
سپس ادامه داد:«بچه ها بخاطر اینکه نمیتونستن ارتباطی برقرار کنن و تا بزرگسالی در اون حالت اسیر بودن، عقب موندگی ذهنی پیدا کردن. اونا نمیتونستن چیزی جز لباس سفید بپوشن. و اینکه هیچوقت نتونستن فرار کنن..... چرا...؟اینجا... بنظر ساده میاد. اینطوری نیست بگیم که گیر افتادن.»
رز ناگهان ایستاد و سپس به پایین نگاه کرد. با مکث طولانی ای گفت:«اون تاریخ روی تابلوها.... بافت خیلی جدیدتری از خود تابلو داشتن.»
الکساندر نیز ایستاد و رو به دختر کرد. رز معمولا پراکنده فکر میکرد، اما در همین پردازش های سطحی، چیز های منحصر به فردی را پیدا می نمود.اما اگر بافت جدیدتری داشتند،پس ممکن بود تاریخ مرگ آنها را نوشته باشد؟ در همین افکار بود که رز با شیطنت پیشی گرفت:«فعلا بیا بریم کارآگاه جونز! چیزهای بیشتری برای پیدا کردن هست!اون در گنده رو ببین!»
🎭... Aurora.Mikaelson.
رویا با صدای قطرات آبی شروع شد که روی سنگهای مرطوب میچکید. رز خودش را در راهرویی تاریک و نمور یافت
پیشروی آنها در راهروهای طبقه بالا ادامه داشت تا اینکه به در چوبی سنگینی رسیدند. الکساندر دستگیره برنجی را چرخاند و در با صدای نالهمانندی باز شد.
اتاق بنبستی در برابرشان قرار داشت که معماریاش هوش را از سر میپراند. به جای دیوارهای معمولی، دور تا دور این تالارِ هشتضلعی، دهها در چوبی دقیقا مشابه هم قرار گرفته بود که کنار هم قطار شده بودند. اما مرکز اتاق عجیبتر از دیوارها بود: یک ویترین شیشهای هرمیشکل و غبارگرفته روی پایهای چوبی قرار داشت.
رز و الکساندر آرام به ویترین نزدیک شدند. داخل شیشه، همان عروسک سرامیکی با پیراهن تور گردوخاکگرفته روی یک چهارپایه کوچک نشسته بود. الکساندر خم شد و از پشت شیشه به چهره بیحرکت عروسک زل زد. رز کنار او ایستاد، ناگهان قدمی به عقب برداشت و با صدایی لرزان گفت:«الکس... دیشب... دیشب وقتی روی ساعت بود، چشماش سرخ نبود؟قسم میخورم مردمک هاش سرخ بود،نه سبز!»
الکساندر اخم شدیدی کرد. خطوط چهرهاش در یک لحظه درهم رفت و چشمهای بنفشش روی چشمان چینی و کاملا سبز عروسک قفل شد. قبل از اینکه بتواند پاسخی بدهد، صدای تلق سنگینی از پشت سرشان پیچید.
هر دو به سرعت برگشتند. تمامی درهای متعدد دیوارها ناپدید شده بودند؛ پشت سر آنها فقط دیوارهای صاف و یکدستِ چوبی قرار داشت که هیچ راه خروجی روی آنها دیده نمیشد. تالار کاملاً مسدود شده بود.
رز نفسش را در سینه حبس کرد و دست الکساندر را با تمام توان چسبید. الکساندر خواست قدمی به سمت دیوار بگذارد، اما نگاهشان دوباره ناخودآگاه به سمت ویترین شیشهای کشیده شد.
عروسک دیگر روی چارپایه ننشسته بود. تن سرامیکیاش به سمت شیشه چرخیده بود و یکی از دستهای چینی و کوچکاش، درست از داخل شیشه به سمت آنها دراز شده بود...
رز بلافاصله فریاد بلندی زد و بدون هیچ هدفی، به سمت دیوار رفت. دیوار، سیمانی و زبر بود. دیگر آن کاغذ رنگی های جذاب و رنگی را نداشت. او با کف دست هایش ضربه های سنگینی به دیوار زد:« این دیگه چه کوفتیه!!»
الکساندر بلافاصله با دندان قروچه ای، به سمت او هجوم آورد و مچ دستان او را گرفت و عقب کشید. سپس از دستان خودش استفاده کرد:«لعنتی!!ضخامتش....!» کف دستش بدلیل تکه های تیز سیمانی بریده شده بود و خون روی دیوار نقش بست. الکساندر کمی عقب رفت و چندین بار از پهلو، ضربه های محکمی به دیوار زد:«... زیاده!! دیوارش عملا جابجا شده! رز، دست نزن. فایده ای نداره، دستات زخمی میشه.»
رز درحالیکه به سختی نفس میکشید، باری دیگر به سمت عروسک برگشت و آب دهانش را قورت داد. به وضوح می لرزید و تپش قلبش، مجال حرکت به او نمی داد. عروسک، مانند خوره ای ترسناک به جانش افتاده بود. چشم هایش بیشتر جان گرفته بود و هر از گاهی، صدای لالوهای روغن نخورده اش بلند می شد....
#نجواهای_بلک_ورث
اسم های کره ای عذابم میدن
ها هو هه هی هاهاهااا یااااااااا هیووووووو
هیچوقت نمیتونم حفظشون کنم و توی فیلم دیدن عذاب میکشم
من سر یه چیزی معذب میشم
وقتی با یه ادم مواجه میشم که مثل خودم تخیل میکنه و با هم ایده هامونو به اشتراک میذاریم، اگر ایده ها و یا داستان های خودشو بالای داستان من بذاره یا ذوقمو کور کنه یا داستانمو نادیده بگیره و همش در مورد خودش صحبت کنه، دیگه چیزی بهش نمیدم، نه بها، نه داستانام،نه توجه به ایده هاش، نه هر چیزی که مربوط به این چیزا میشه.... و این چیزا خیلی کمرنگ تر میشن. دست خودمم نیست.
https://eitaa.com/misa_amanai/3955
وای یعنی داری میگی سندرم دوباره دیزنی دیدنم داره به همه سرایت میکنه؟؟؟🤣🤣🤣🎀
خودم چند وقت پیش دیو و دلبر دیدم و استارتشو با اون زدم+
https://eitaa.com/misa_amanai/3956
:)))) نکته اینجاست من قبل فرام دیدم تو بعد فرا-