eitaa logo
متنِ‌سبز!
519 دنبال‌کننده
804 عکس
44 ویدیو
0 فایل
بخون عزیز من، برای تو نوشتم. آره، خودِ خود تو! دارم روحم رو براتون مکتوب می‌کنم:) کپی؟ نهههههههههههههه شنوام @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
متنِ‌سبز!
ممنونممم🫂
https://eitaa.com/maybe_writer/14791 منم دیدم حنیفا اسم چنل همه‌مون رو پشت هم نوشته اینجوری بودم که این یه اتفاق نیست=)))))
@asra_522 تولدت مبارک باشه اسرا خانوم💘🫂
گل و درخت چشمانم را باز کردم و به دور و برم نگاهی انداختم. انگار که جای خوبی به دنیا آمدم، تپه‌ای کوچک کنار بقیه تپه‌ها. بالای سرم یک درخت بزرگ و پیر با لبخند نگاهم می‌کرد. درخت گفت: «سلام گلِ کوچولو.» کمی نگاهش کردم. نمی‌دانستم چجوری باید جوابش را بدهم. آرام گفتم: «سَ...سلام.» لبخندش عمیق‌تر شد. گفت: «کم‌کم حرف زدنم یاد می‌گیری. می‌دونستی تو اولین گل بهار امسالی؟ و البته، خیلی خیلی هم خوشگلی. خوشگل تر از بقیه گل‌ها.» سعی کردم صدایم را صاف کنم و بعد گفتم: «بقیه گل‌ها کِی به دنیا میان؟» درخت به دور و برم نگاهی انداخت. گفت: «چند روز دیگه. هی، کم‌کم داره شب میشه. باید گلبرگات رو جمع کنی و بخوابی. شب‌بخیر.» گلبرگ‌های صورتی‌ام را جمع کردم و چشمانم را بستم. ـ پنج روز گذشته بود و هنوز گلی درنیامده بود. درخت‌ هم که سال‌ها عمر داشت می‌گفت هرسال حداقل هفت گل درمی‌آمد. درخت خیلی مهربان بود؛ اما خب... گل نبود. نه اینکه دوستش نداشته باشم، فقط دلم می‌خواست در عمر کوتاهم با یکی که هم‌سن و هم‌نژاد من است دوست شوم. ـ یک موجود بزرگ‌تر از من و کوچک‌تر از درخت داشت روی تپه‌ها قدم میزد. درخت اخم کرده بود. گفتم: «اون چیه؟» جواب داد:«آدم. مواظب باش، ممکنه بهت آسیب بزنه.» و همچنان زیرلب صحبتش را ادامه داد: «دختر عوضی. چرا باز برگشته؟ یه بهار هم ما رو راحت نذاشت...» خیلی عصبانی بود. نگاهش بین من و آدم می‌چرخید. کم‌کم او از تپه ما بالا آمد و کنار درخت ایستاد. چیزی درون دستش بود و آن را به تن درخت می‌کشید. درخت فریادی زد و من با نگرانی گفتم: «هی درخت! سالمی؟ اون داره باهات چیکار می‌کنه؟» درخت نمی‌توانست جواب بدهد. دیدم آدم نوشت ۲۰۲۶. کمی بالاتر چیز‌های دیگری نوشته شده بود. بعد شروع کرد به قدم زدن تا به من رسید. آدم گفت: «چه گل قشنگ و تنهایی! جات لای کتاب منه، پیش بقیه گل‌ها.» درخت داد زد:«چی؟ نه! گل... اون دختر می‌خواد تو رو بکشه!» ترسیده بودم. یعنی لای کتاب رفتن چه حسی داشت؟ آدم خم شد و کمرم را درون مشتش گرفت. ناگهان صدای تقی شنیدم، صدا از درخت بود. باز هم صدای چند تق دیگر آمد. درخت تمام توانش را جمع کرد و گفت: « من... خیلی خیلی دوستت دارم گل نازنینم.» و بعد محکم روی زمین کوبیده شد. آدم من را رها کرد و دوید. اشک‌هایم قطع نمی‌شدند. دوست مهربانم مرده بود! ناگهان خاک کنارم تکانی خورد. گلی با سر نارنجی از زیر خاک درآمد و نفسی عمیق‌ کشید. اولین چیزی که دید من بودم. آرام گفتم: «سلام.» الای وصالی
متنِ‌سبز!
گل و درخت چشمانم را باز کردم و به دور و برم نگاهی انداختم. انگار که جای خوبی به دنیا آمدم، تپه‌ای
شاید با بهونه اینکه بیشتر از یه ماهه ننوشتم بشه نوشتن همچین چیزی رو بخشید.
فکر نمی‌کردم یه روز این حرفو بزنم؛ اما دلم خیلی برای قم تنگ شده.
هدایت شده از اسرا.
«ما از کنار عکس‌ها و اخبار ساده رد می‌شویم، جان انسان‌ها میان این دو گم می‌شود»
از دیشب دارم به این فکر می‌کنم که اون آدما چجوری تونستن..؟
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی ممکنه کسی این مظلومیت و پاکی رو نبینه...؟
متنِ‌سبز!
یعنی ممکنه کسی این مظلومیت و پاکی رو نبینه...؟
عمر یعقوب ندارم که من... صبر ایوب ندارم که من...
یهو یاد طعم بهشتی قهوه حرم حضرت ابوالفضل میفتم و آخ💔