سکوت کردهای،اما درونت غلغله است
فریاد میکشی،اما در سکوت
رنج میکشی در تاریکی،
جایی که دیوارها
به صدای نفسهایت گوش میدهند
و هیچکس نمیپرسد
چقدر خستهای
کجاست کورسوی امید؟
آن نقطهی کوچکِ لرزان
که گاهی پیداست
و گاهی، در هجومِ فکرها گم میشود.
تنها نشستهای،میان گرگ خیال
گرگی که هر شب
از سایهها بلند میشود
و تو را میبلعد،
بیآنکه حتی اعتراض کنی.
باز زاده میشوی،باز میافتی،
باز میگردی،باز گم میشوی؛
چرخهای که پایان ندارد
و تو فقط
به تماشای خودت نشستهای.
در اخر پرسیدم چرا مغز
به خود ستم میکند؟
گفت:پرکار است و آدم
ناتوان در برابرش...
_سالبه