در نهایت هم مادرم گفته اگه ظرف امروز و فردا کتاب نخل و نارنج رو نخونی شیرم رو حلالت نمیکنم🙂
باید بشینم اون رو هم بخونم
تازه پنجم مصاحبه است
یعنی فرصت کم
کار زیاد
امیدوارم بفهمید که لحنم چقدر باهاتون سرد شده
چون من با هزار تا ذوق و شوق چالش گذاشتم کلا یه نفر شرکت کرده بعد اومدم گفتم ناراحت شدم
هیچ کس به روی خودشم نیاورده
من از صبح صد بار ناشناس ها رو چک کردم دریغ از یه پیام(پیام معذرت خواهی پیشکش)
الان هم میرم میشینم تو فاز افسردگی به این فکر میکنم که چی میشد اگه اون آقا عاشقه که تو داستانک دیشب مرد، یه برادر داشت که هر شب آروم و بی صدا تا قبرستون دنبالش میکرد و مراقبش بود ولی اون شب دیگه خسته شد و دنبالش نرفت و ولش کرد
مأمن سبز🌱💚
من آدم چرا نمیتونم بکشم🥺 رایان، شخصیت اصلی داستان یه کارگاه در سال ۲۱۴۳ میلادی که وقتی صبح توی اتاق
خیلی زشت شد
بزار عکس بازیگری که از روش برداشتم رو بفرستم
ببینید تا حدودی همین چهره و دقیقا همین کت بلند تمام مدتی که داستان رو با هوش مصنوعی میساختیم تو ذهنم بود
من این کانال رو زدم چون یه جای دیگه دیدم یه نفر چندین ساله که کانالش رو داره و هرازگاهی میاد و توش حرف میزنه
و اون موقع من دیدم
چقدر خوبه
کانال داشتن یعنی یه مجموعه از آدم هایی رو پیدا کردی که تو علایقت باهات اشتراک دارن
یادمه یه بار تو ناشناس های اون ادم یه نفر نوشته بود یادمه پارسال فلان اتفاق برات افتاد، یا نسبت به فلان موقع ناراحت تر و گرفته تری چی شده؟
میبینی؟
چی شده؟
یعنی زندگی توی هفت پشت غریبه برای من مهم شده
من میشناسمت
من در جریان احوالاتتم
من پیگیرتم
من نگرانتم
من برات خوشحالم
چی شده؟