-ڪٰفِيْل-
...
زینب مانده بود برود سمت میدان جنگ و از امامش حمایت کند یا
حرف همان امام را گوش کند و بماند در کنار خیمهها که صدای برادر
او را به خودش آورد: خواهرم، عبدالله...
زینب سر چرخاند. عبدالله پسر کوچک برادرش حسن میدوید به
سمت میدان جنگ. زینب دوید و دست عبدالله را گرفت. عبدالله اما
تصمیمش را گرفته بود. دستش را از دست عمه بیرون کشید و خودش را رساند به عمو. ابجر پسر کعب شمشیر را برای حسین حواله کرده
بود که عبدالله دستش را جلو آورد و گفت: تو با عموی من چه کار
داری ای ناپاک!
شمشیر ناپاک اما دست پاک عبدالله را از پوست آویزان کرد. عبدالله
فریاد زد: وای مادر!
حسین عبدالله را بغل زد و گفت: صبر کن عزیزم، پسر برادرم، الان پدرت را میبینی و در آغوش پیامبر آرام میگیری...
هنوز حرف حسین تمام نشده بود که شمشیر دیگری عبدالله را به دیدار پدرش و پیامبر برد.
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
...
با وجودی که ندارم زره و تیغ مگر
مرده باشم بگذارم که سرش را ببری...💔
-ڪٰفِيْل-
...
- یهچیزۍبگمباهمبسوزیم؟؛🙂
حتیدیدن ِخواب ِڪࢪبلاهملیاقتمیخواد! 💔:)
-ڪٰفِيْل-
…
تیغ اگر داشت چه درسی به جنم ها می داد؛
پاسخ شبهه ی صلح پدرش را می داد…
-ڪٰفِيْل-
…
بیسببنیستتمامابغلشکردهحسین ؛
بعددهسالدوبارهحسنشرادادند ..💔