-ڪٰفِيْل-
…
ارباً ارباً شده چون برگ خزان میریزی
کاش میشد که تو با معجزهای برخیزی…
-ڪٰفِيْل-
…
میانِ دشت وقتی پیکرت از هم گسسته بود؛
نگاهِ خستهی بابا فقط دنبالِ تو بود...
-ڪٰفِيْل-
…
جوانِ من! چه دیدی زیرِ آن شمشیرها تنها؛
که افتادی و صحرا شد پر از اشکِ دلِ زهرا …
-ڪٰفِيْل-
…
میگویند راه را گم کرد…
اما نه او، که اسبش او را تا میان نیزهها برد…
و دشمنانی که فهم جوانیاش را نداشتند،
بر قامتش باریدن گرفتند…
-ڪٰفِيْل-
…
زخـم قلـب پـدر
از جسـم پسـر بـدتـر بـود
اربـاً اربـاً دل بـابـایِ
علـیاکبـر بـود ...