-ڪٰفِيْل-
…
یک علی زیرِ عبا و یک علی رویِ عبا
خوب شد بر رویِ دوشِ خود عبا انداختم…
-ڪٰفِيْل-
…
سه علی را با خودم آوردهام حالا ولی؛
تو خودت یک تنه تکثیر به صد ها شدهای....
-ڪٰفِيْل-
…
من فقط روی زمین طفل ِصغیر میبینم ،
قدوقامتِ رعنای ِحیدریات را چه کردند..
-ڪٰفِيْل-
…
کم شد و هی کم شد و آنقدر کمتر شد تنت
من به شک افتادهام آیا تو اصغر نیستی؟
-ڪٰفِيْل-
…
دستش که به آب رسید!
به یاد آورد وصیتهای علی را «عباس جان کنارش بمان…غریبتر از حسینم وجود ندارد»
چنان سراسیمه بازگشت که دستهایش جا ماند…