-ڪٰفِيْل-
_____
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم...
زهرا در آتش بود ، حیدر میسوخت.
-ڪٰفِيْل-
...
رفت توی نخلستان.
زانو زد کنار چاه.
دست هایش را گذاشت روی دیوارهی آن، در دو طرف.
سرش را برد پایین ، پایین تر.
شانه هایش لرزید.
عکس ماه روی آب هم.
داشت حرف میزد.
اول آرام و بعد بلندتر.
صدای مبهم حرف و گریه به هم آمیخته بود.
هق هق میکرد.
بعد از فاطمه حرف هایش را برای چاه میزد.
کسی را نداشت دیگر...
-ڪٰفِيْل-
...
فضهمیگفتکهحالتبهتراستاماخوب ،
نمازنشستهاتنقضمیکردآنرا . .
-ڪٰفِيْل-
رفت توی نخلستان. زانو زد کنار چاه. دست هایش را گذاشت روی دیوارهی آن، در دو طرف. سرش را برد پایین ،
سَرْعَان مَافَرَقَ بَيْتَناَ
خیلی زود تورو از من گرفتن :))❤️🩹
از یك طرف دلم میخواهد روایت ِ ⁷⁵ روز
درست باشد ؛
هرچہ باشد بیست روز هم بیست روز است ،
بیست روز درد ِ کمتر ،،
اما نه . . از طرفی دیگر دلم میخواهد روایت ِ ⁹⁵
روز درست باشد ؛
بیست روز هم برای علی بیست روز است'💔:)!