هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
این همه موشک چرا یدونه نمیاد سمت من؟
عزرائیل هم ناز میکنه ..
𝓱𝓲𝓬𝓱
۳ روز بود ،
میانِ زمین و آسمان معلق بودم ..
۳ روز بود ،
علیرضا را به اغوش میکشیدم ؛
و منتظرِ صدایی از زیر خروار خروار
اجر و خاک بودم ..
با اشک شب را سحر میکردم ؛
و با بوی گرد و غبار افطار ..
نفس میکشیدم ، ضربانِ قلبم بود ..
اما زنده نبودم ..
بلاخره انتظار به پایان رسید ؛
عزیزکرده ام از زیر اوار بیرون آمد ..
اما نه پای خودش ..
نه با قدِ رعنایی که تمام دلخوشیم بود ..
او برخلاف من
ضربان نداشت ؛
نفس نمیکشید ..
ولی زنده بود ..
زنده تر از همیشه ؛
فقط حیف ..
حیف که علیرضا هنوز زبان باز نکرده بود ؛
حیف که نمیتوانست اورا صدا کند ..
حیف که حسرتِ «بابا» صداکردنش
تمام عمر اوارِ دل ما میشود ..
حیف که عمرِ این شرینی زندگی با او ، کوتاه بود ..
* همسر ِشهیدامیر محمد علیمحمدی
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه دوروز رفتی خیابون، فکر نکن سهمتو انجام دادی..