eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
72 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمان عشق پنهان عشقی که هیچ کس فکرشو نمیکرد.... رمان سند عشق:پایان رمان عروس دشمن:پایان 𝟭𝟱𝟴📝 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا Mi: @Haamim1344
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناس:فاطمه مبینام جزو کانون نوبسندگانه؟ ✨🤍 بله گلم
پارت بعدی آمار ۷۰....
ناشناس:https://eitaa.com/haamim13a/61 یعنی همتون به صورت رسمی نویسنده هستین؟ ✨🤍 بله به طور رسمی نویسنده ایم
ناشناس:میشه به منم بفرستین اد کانون Gharehdaghi96@ ✨🤍 پیویت نمیاد تو پیام بده آیدی کانونو میدم
خببب برای اینکه دختر خوبیم بهتون پارت میدم✨ فقط قراره یزید بازی کنم😍
ناشناس:ایدیمو نزار کهههه من ایدیتو ندارم ✨🤍 آخ ببخشید تو بیو هست پیویم
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:24 خورشید صبح خیلی زودتر از اون چیزی که حامی انتظار داشت، با بی‌رحمی از لای پرده‌های سنگین عمارت به داخل تابید. خدمتکار، با سینیِ صبحانه و قلبی که از ترس اخم‌های حامی توی سینه می‌زد، خودش رو به اتاق انتهای حیاط رسوند. با کلید یدک در رو باز کرد و زمزمه کرد خانوم... صبحانه‌تون رو آوردم.. اما وقتی وارد شد، سینی از دستش رها شد خدمتکار جیغ خفه‌ای کشید؛ پنجره شکسته بود و تکه‌های شیشه مثل برف روی زمین ریخته بود. اتاق خالی بود. فقط ملافه‌های مچاله شده روی تخت، آخرین حضور دلارا رو تایید می‌کردن. خدمتکار وحشت‌زده، پا برهنه و گریه‌کنان، به سمت سالن اصلی دوید. حامی با لباسِ راحتی خونه و یه فنجان قهوه توی دستش، داشت به اخبار اقتصادی گوش می‌داد. با دیدنِ خدمتکار که با رنگ پریده سمتش می‌دوید، اخم‌هاش رو تو هم کرد چه خبرته؟ چرا مثل اجل معلق اومدی؟ خدمتکار لکنت‌زنان گفت قربان... اتاق... شیشه شکسته... خانم نیستش حامی انگار که آبِ یخ روش ریخته باشن، از جاش بلند شد. قهوه رو با شدت روی میز کوبید که فنجون شکست. نگاهش چنان سرد و ترسناک شد که خدمتکار از ترس عقب‌نشینی کرد. حامی بدون اینکه کلمه‌ای بگه، با قدم‌های بلند و سریع به سمت اتاق انتهای حیاط دوید. وقتی خرده‌شیشه‌ها رو زیرِ پاش حس کرد، رگ‌های گردنش از خشم خالص بیرون زد. اون حتی به فکر بادیگاردها هم نبود؛ فقط با صدایی که مثل غرش یه حیوان درنده کل عمارت رو لرزوند، فریاد زد ساحل تمامِ نیروها رو جمع کن همه رو ده‌ها بادیگارد، هراسان و با اسلحه‌های آماده، خودشون رو به حیاط رسوندند. حامی توی حیاط، درست زیر پنجره‌ی شکسته ایستاده بود. با صدایی که از خشمِ فروخورده می‌لرزید، دستور داد اون دختر تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده همه‌تون می‌خوابیدید؟ همه‌تون؟! وجب‌به‌وجب این شهر رو می‌گردید. اگر کامیار قبل از من پیداش کنه، همه‌ی شمارو زنده زنده آتیش میزنم برین ماشین‌های سیاه یکی‌یکی از دروازه‌ی عمارت بیرون ریختند و سکوت صبحگاهی شهر رو با صدای لاستیک‌هاشون شکستند. حامی تنها موند. به افق شهر نگاه کرد؛ چشم‌هاش دنبال اون دختری بود که فکر می‌کرد مالِ اونه، ولی حالا آزاد بود. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71