eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
500 دنبال‌کننده
34 عکس
10 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی ولی وقتی نگاهت را دیدم همچیز تغییر کرد.. رمان سایه و‌ عشق فصل اول و‌ دوم پایان💙 رمان عشق پنهان در حال پارت گذاری💙 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟱𝟲 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ی ۵۰۰ تایی مون نشه؟🥺
میشه فور داد؟
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:22 ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و سکوت سنگینی عمارت رو در بر گرفته بود. توی اون اتاق حبس، دلارا حتی یه لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بود. تمامِ حواسش جمع صدایِ پایربادیگاردها بود که کم‌کم دور شده بود. انگار اعتماد بیش از حد حامی به قفل و بست‌ها، باعث شده بود اون نگهبان‌های مغرور فکر کنن هیچ‌کس جرئت فرار نداره و به خواب غفلت برن. دلارا با احتیاط تمام خودش رو به پنجره رسوند. دستگیره‌ی پنجره رو به آرومی چرخوند با یه صدای خفیف تیک باز شد. سرمای شب صورتش رو نوازش کرد. بدون اینکه به ارتفاع کم پنجره تا زمین فکر کنه، پاش رو گذاشت روی لبه و با یک حرکت، خودش رو بیرون پرت کرد. صدای برخورد پاش با زمین چمن حیاط، مثل صدای طبل توی گوشش پیچید، اما خبری از نگهبان‌ها نبود. قلبش مثل گنجشکی توی قفس می‌زد. با قدم‌های بلند و بی‌صدا، از سایه‌ی درخت‌ها گذشت و خودش رو به دیوار کوتاه انتهای حیاط رسوند. با هر زحمتی که بود از دیوار بالا رفت و خودش رو به اون‌طرف خیابان پرت کرد. دیگه برنمی‌گشت. نه به اون عمارت، نه به اون زندان‌بان روانی! شروع کرد به دویدن. نفهمید چند کیلومتر دوید؛ فقط می‌دوید. کفش‌های پاشنه‌دارش رو همون اوایل راه درآورد و پابرهنه روی آسفالت سرد خیابان می‌دوید. نفس‌هاش به شماره افتاده بود و ریه‌هاش از سرما می‌سوخت، اما ترس از دستگیر شدن، بهش انرژی می‌داد. نور چراغ‌های پارکِ بزرگ شهر از دور دیده می‌شد. وقتی به ورودی پارک رسید، دیگه نای راه رفتن نداشت. توی تاریکی یکی از آلاچیق‌های دورافتاده‌ی پارک نشست و سرش رو گرفت بینِ دستاش. صدای نفس‌های تندش تنها صدایی بود که توی اون سکوت شنیده می‌شد. به دور و برش نگاه کرد تنها بود. برای اولین بار بعد از اون ماجرای دزدیده شدن، حس کرد که واقعا آزاده اما تهِ دلش یه اضطراب بزرگ بود حامی الان بیدار شه و ببینه اتاق خالیه، چیکار می‌کنه؟ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71