𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایین اومد.
گندم وارد سالن غذاخوری شد.
حامی اونجا نشسته بود با همون کت و شلوارهای اتوکشیده و
چهرهی سنگی که انگار از سنگ تراشیده شده بود.
گندم:سلام امیدوارم صبح خوبی داشته باشی آقای رئیس
حامی حتی سرش رو بلند نکرد.
فقط یه جرعه از قهوهاش خورد
و با همون لحنِ خشک و بیروح گفت:
بشین و زود غذاتو بخور وقت من رو با این جملات الکی تلف نکن
گندم :چرا انقدر خشنی؟ مگه من کاری کردم؟
حامی:کاری کردی؟ نه تو فقط داری سعی میکنی
نقش اون دخترِ بیگناه و حساس رو بازی کنی تا من رو به بازی بگیری.
اما یادت باشه گندم، من از این بازیهای بچهگانه خستهام.
تو اینجا نیستی که عشق و عاشقی کنی؛
تو اینجا هستی چون من میخوام، و تا وقتی من اجازه بدم، همینجا میمونی.
پس اون لوسبازیها و اصرار برای نزدیک شدن به من رو کلا فراموش کن
گندم:
تو منو دزدیدی
ولی من فقط میخواستم...
حامی :نمیخوام بدونم چی میخواستی!
از این به بعد، رفت و آمدت به بخشهای دیگه ممنوع.
فقط برای کارهای ضروری بیا پیش من فهمیدی؟
گندم با چشمهای پر از اشک که سعی میکرد پنهانشون کنه از جا بلند شد.
من سیرم میرم تو اتاقم.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایی
پارت دهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 صبح زود بود گندم با چشمهایی پفکرده و بیحوصله از تخت پایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا